ماجرای پیشنهاد میلیاردی اغتشاشگران به یک بسیجی!
یکی از لیدرهای اصلی اغتشاشات بود. ماشینهای مردم را آتش میزد وقتی دستگیرش کردیم در ازای آزادیاش پیشنهاد رشوهی یک میلیاردی داد، آن هم نقد و به دلار.
شهدای ایران:به نقل از فارس، ««یک میلیارد همین الان بهت به دلار میدم اگه آزادم کنی! تو فقط این دستبند رو باز کن سه سوته جیم میشم و میرم ...» یکی از لیدرهای اصلی اغتشاشات بود. ماشینهای مردم را آتش میزد آن هم نه یکی نه دوتا یک دفعه میدیدی هرچه ماشین در یک راسته خیابان بود را آتش زده. تمام تنش بوی بنزین میداد. رد سیاه دوده بر دستهایش مانده بود. جوان بود، سنش حوالی ۳۰ میچرخید. سی و یک، سی و دو یا... درست نمیدانم. اما خوب یادم مانده وقتی دستگیرش کردیم، سرش را چسباند زیر گوشم و پیشنهاد رشوه داد.»«امید» بسیجی است، تازه داماد است و چند روزی است که از دل آشوبهای خیابان سوغات جانبازی به خانه آورده. مچ پایش از چند جهت شکسته، به زورِ پین و پلاتین استخوانهایش را به هم وصله کردهاند. بستر انداخته است گوشه خانه و خوابیده. ضربه چوب و چماقها صورتش را به هم ریختهاند. صورت دامادی را که این روزها باید در تدارک سور و سات عروسیاش میبود نه در تکاپوی درمان پایش. به هر حال زخمهای تر و تازهاش و حرفهای تازهترش بهانه گفت و گویمان برای روز جانباز میشود.


زخم پایش یک تکه از تاریخ است و من خط به خط تاریخ را از آن پای تا زانو گچ گرفته شده روایت میکنم:« پنجشنبه ۲۵ دی، یک هفته از اولین فراخوان گذشته بود. ساعت حوالی ۳ بعدازظهر با نیروهای بسیج به محله خاک سفید اعزام شدیم. تقریبا همهجا آرام بود اما ما وظیفه داشتیم همچنان برای حفظ امنیت در میدان باشیم. در خیابان دماوند از هم جدا شدیم. چند نفر از نیروها جلو افتادند و چند نفر دیگر هم در ترافیک گیر کردند. من با فاصله از بقیه حرکت میکردم تا آنها که عقبافتاده بودند، برسند و همه با هم برویم. اتفافا لباس شخصی تنم بودم و روی موتور تنها بودم. بین راه نقاب کلاه کاستکم بخار کرد. تا نقاب را بالا زدم، یک موتور با دو سرنشین، کنارم آمد. فکر کردم از نیروهای خودمان هستند. خواستم سرم را بچرخانم که چشمهایم تار شد. درد در تمام سرم پیچید و صورتم گز و گز میکرد. اغتشاشگران شناساییام کرده بودند، به چشم برهم زدنی با چوب به صورتم کوبیده بودند و فرار کردند. تا به خودم آمدم ترمز گرفتم، از روی موتور پرت شدم و بعد هم با یک ماشین تصادف کردم.»
ماجرای جیب پر از دلار اغتشاشگران چه بود؟!
امید از همان روز اولی که صدای اعتراض از پاساژ علاءالدین و کوچه پسکوچههای بازار بلند شد تا پنجشنبه شبی که پای اغتشاشگران به خیابانها باز شد در دل آشوبها بوده. چشمهای ورم کرده و ضربدیدهاش از آن شبهای شوم خاطره زیاد دارند. بین خاطراتش دنبال حد فاصل مردم معترض و وطن فروشِ اغتشاشگر میگردم.«اولش اعتراض مردمی بود اما بعد اغتشاشگران صدای این اعتراض را خفه کردند. انگار دنبال بهانه بودند دنبال یک فرصت که به اسم مردم و به نام اعتراض عملیات تروریستیشان را در ایران اجرا کنند. نمیگویم بین آنها که پنجشنبه شب و شبهای بعدش به خیابان آمدند مردم نبودند. چرا مردم هم بودند اما نقش سیاهی لشگر را داشتند. اغلب کارها توسط لیدرها انجام میشد. هر لیدر مسئولیت مخصوص خودش را داشت. یکی شعارنویس بود، یکی ماشین آتش میزد، چند نفر ترتیب حمله میدادند و... جالبتر اینکه اغلب لیدرها دلار همراهشان بود. بین لباسها و پوتینهایشان مبالغ زیادی را جاساز کرده بودند. برای آنکه اگر آتش اغتشاشات خوابید، جوانترها را با پیشنهادهای دلاریشان وسوسه کنند یا اگر گیر افتادند رشوه سنگین بدهند و آزاد شوند. جوان ۳۲ سالهای را دستگیر کردیم که ماشینهای مردم را آتش میزد وقتی در ایستگاه اتوبوس منتظر بودیم تا نیروهای امنیتی او را ببرند. به من پیشنهاد رشوهی یک میلیاردی داد، آن هم نقد و به دلار...»
ته حرفهایش نقطه میگذارد توضیح بیشتری نمیخواهم. جواب سوالم را تا همینجا هم گرفتهام اما ادامه میدهد:«چرا باید یک جوان معترض به گرانی که آه در بساط ندارد یک میلیارد نقد با خودش به خیابان بیاورد و خیرات کند؟! البته فقط همین نبود لیدر دیگری هم دستگیر کردیم که حدودا ۲۰ ساله بود و مسئول آتش زدن موتورها، شلنگ بنزین موتوها را میکشید، فندک میگرفت زیرش و فرار میکرد. وقتی دستگیرش کردیم به رانندهای که مسئول انتقالش بود وعده صد میلیونی داده بود. گفته بود صدمیلیون همین حالا به حسابت میزنم اگر چند کوچه آنطرفتر ولم کنی!»
وقتی ایست بازرسی بسیج شاه مهرههای اغتشاشات را شکار کرد!
ذهنم مانده پیش همان جوان ۳۲ساله، همان لیدری که ماشینهای مردم را آتش میزد. میپرسم: «چطور دستگیرش کردید؟! مگر دست خالی نبودید؟!»«ما از شب اول در محله خاک سفید مستقر بودیم. از همان موقع هم نیروهای بسیج او را شناسایی کرده بودند اما در آن آشوب و آتش نتوانستیم دستگیرش کنیم. مخصوصا اینکه ما دست خالی بودیم و آنها دست پر! تا اینکه جمعه او را دوباره دیدیم البته در ایست بازرسی بسیج. آخرشب تاکسی گرفته بود و داشت برمیگشت. با اینکه لباسهایش را تغییر داده بود اما او را شناختیم.پیاده که شد تمام تنش بوی بنزین میداد. کف دستهایش سیاه بودند، از جیب لباسش چند شمع ماشین پیدا کردیم. میگفت: ماشینم خراب شده، گوشهی خیابان مانده، شمع خریدهام و دربست گرفتهام که بروم درستش کنم...دروغ میگفت شمعها کهنه بودند. تلفنش را بررسی کردیم. دهها فیلم از خودش موقع آتش زدن ماشینهای مردم گرفته بود و برای کسی در واتساپ فرستاده بود. دهها فیلم دیگر هم از شب دوم در گوشیاش مانده بود که بخاطر قطعشدن اینترنت نتوانسته بود بفرستند.»میپرسم شمعها برای چه بود؟«مثل اینکه با قسمت سرامیکیشان مثل آب خوردن شیشه ماشینها را میشکسته و بعد با کوکتل مولوتف آتششان میزده.»
اغتشاشگرانی که از میان خودشان هم کشته میگرفتند!
«کاملا آموزش دیده بودند. ساده انگارانه است اگر فکر کنید مردم عادی از روی اعتراض یا هیجان دست به چنین خرابکاریهای زده باشند. این برایم وقتی مبرهن شد که به سمت کلانتری خاک سفید حمله کردند. ما تنها تجهیزاتمان برای متفرق کردنشان تفنگهای پینتبال و گاز اشکآور بود. اما در برابر آنها هیچ تاثیری نداشت. وقتی گاز اشکآور به سمتشان شلیک میکردیم، چند نفر که مسئول مهار کردن آن بودند سریع وارد عمل میشدند و گاز را خاموش میکردند. از طرفی آنقدر لباس روی هم پوشیده بودند که گلوله پینتبال هم برای عقب راندشان کاملا بیفایده بود. تقریبا ۵ متر مانده بود کلانتری را بگیرند که یکی از نیروهای پلیس با کسب اجازه چند تیرهوایی شلیک کرد. فکر میکنید ترسیدند؟! متفرق شدند؟! اتفاقا نیروهای مسلحشان از بین جمعیت شروع به تیراندازی کردند. آن مامور پلیس را هم زدند. اوضاع که بدتر شد پلیس مجبور شد چند گلوله به سمت ساق پاها شلیک کند.متفرق که شدند پسرجوانی از بین جمعشان جا ماند. نشسته بود روی زمین، دودستی دلش را گرفته بود و ناله میکرد. برای کمک به سمتش رفتیم. دستش را که برداشت تمام دلش سرتاسر شکافته بود و دل و رودهاش را میشد دید. میگفت یکی از لیدرها با تیغ جراحی این بلا را سرش آورده. کارشان همین بود. مدام از بین جوانهایی که فریبشان را خورده بودند میکشتند و بعد ادعا میکردند پلیس آنها را زده.»
تکرار جنایاتی از جنس منافقین
روایتم از کوچههای پر از آشوب خاکسفید تا بیمارستان کش میآید. امید حتی روی تخت بیمارستان چیزهایی دیده و شنیده که گواه جنایات اغتشاشگران است. «قدم به قدم در بیمارستان میشد این واقعیت را به چشم دید که هدف دشمن، ترورهای کور و کشتهسازی بود. گماشتههایشان تا آنجا که توانسته بودند مردم عادی و بیگناه را نشانه گرفته بودند. جوانی را دیدم که به بهانه ادرس پرسیدن میآیند سراغش میگویند که این خیابان را میشناسی؟! اینترنتها قطع شده و ما اینجا گم شدیم. تا کاغذ را میگیرد که آدرس را بخواند چاقو را در چشمش فرو میکنند. کنار تختم استاد دانشگاهی بستری بود که با موتور او را زیر گرفته بودند و بعد از آنکه روی زمین افتاده بود آنقدر با چوب او را میزنند که استخوان پایش میشکند. مشابه اتفاقی که برایم من افتاده بود هم زیاد بود. با قمه،چوب و چاقو به موتوریها حمله کرده بودند. کس دیگری در بیمارستان بود که کلیهاش به شدت آسیب دیده بود. موقع برگشت به خانه وقتی برای خرید به سمت میوه و ترهبار میرفته چند نفر با چاقو از پشت به او حمله کرده بودند.»



