کد خبر: ۲۶۸۳۷۷
تاریخ انتشار: ۳۰ دی ۱۴۰۴ - ۱۰:۳۱

از آغوش مادر تا شعله‌های مسجد/ روایت تلخ دانشجوی شهیدی که زنده‌زنده سوخت

پدر شهید می‌گوید: فرزند ما ثمره بیست‌وپنج سال زندگی‌مان بود؛ از دستمان رفت، اما شکر خدا که با شهادت رفت و به آرزویش رسید. نویسنده: فاطمه سلمانی
 

شهدای ایران:به نقل از خبرگزاری دانشجو؛ مقصد را چندین بار در موقعیت‌های مختلف بالا و پایین کردیم تا بتوانیم آن را به‌درستی پیدا کنیم. در نهایت، با تیم فیلمبرداری و عکاسی به سمت پاکدشت گلزار حرکت کردیم تا راوی داستان شهید دانشجویی باشیم که زنده‌زنده در آتش سوخت. در مسیر، تنها به لحظاتی فکر می‌کردم که او در دل آتش سوخته است؛ آیا به مادرش و دلشوره‌هایش فکر می‌کرد؟ یا به پدری که همه زندگی‌اش تنها همین پسر بود؟

 

با صدای عکاس به خود آمدم و متوجه شدم که جلوی درب منزل شهید ایستاده‌ایم. تمام کوچه پر از بنرهای پسرجوانی بود که با تبسمی زیبا به ما خیره شده بود. وقتی عکسش را دیدم، ناخودآگاه بغض گلویم را فشرد. از همان ابتدا، مادر شهید به استقبال ما آمد، اما چون او را نمی‌شناختیم، متوجه نشدیم. وارد که شدیم، مادربزرگ و پدر شهید برای خوش‌آمدگویی به سمت ما آمدند.

 

مادری که خودش به استقبال مهمان‌ها می‌آید

خاله‌های شهید طاها عزیزی‌خواه با چایی و خرما به استقبال ما آمدند. از آن‌ها حال مادر شهید را جویا شدم و همه به همان خانمی اشاره کردند که به استقبال ما آمده بود. ناخودآگاه شگفت‌زده شدم که مادر شهید به استقبال مهمان‌ها می‌آید. برای او فرقی نمی‌کرد که مهمان از کجا آمده باشد، مادر حتماً به استقبال می‌رفت.

 

پدر شهید طاها عزیزی‌خواه وقتی از مبل بلند شد تا با فیلمبردار ما سلام و احوال‌پرسی کند، متوجه شدیم که مشکل جسمانی دارد و جانباز هستند. نمی‌دانستیم باید چه بگوییم یا از کجا شروع کنیم. مادر خود شروع به صحبت کرد و گفت: «این خانه مال خودتان است. هرطور که صلاح می‌دانید، می‌توانید آن را تغییر دهید. برای چیدن و مصاحبه در خدمت شما هستیم.»

 

نمی‌دانستم چگونه باید به صبر و استقامت مادر شهید اشاره کنم. او حتی یک دقیقه نمی‌نشست و خودش با خواهرانش از مهمان‌ها پذیرایی می‌کردند. در همان مدت کوتاهی که کنار خانواده طاها عزیزی‌خواه بودیم، چند مهمان دیگر آمدند که مادر از ما خواست اجازه دهیم مصاحبه با تأخیر شروع شود.

طاها عزیزی خواه

 

قبل از شروع مصاحبه به حاج خانم عادلی گفتم: «حاج خانم، راحت باشید. نیازی نیست جلوی دوربین جلوی اشک‌هایتان را بگیرید.» با لبخندی محزون پاسخ داد: «جوان، سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم، ولی چشم.»

 

تیم فیلمبرداری پس از تنظیم صحنه از اعضای خانواده خواستند که جلوی دوربین بنشیند. همین که مادر خواست از جلوی عکس پسرش رد شود، ناگهان متوجه شد که شمع‌های جلوی عکس خاموش شده‌اند. به سرعت رفت و کبریت آورد تا شمع‌ها را روشن کند.

 

خانم عادلی مانند کوه استوار ایستاده بود. پدر شهید طاها عزیزی‌خواه در ابتدا از ما خواست که مادر شهید نخستین مصاحبه را انجام دهد. مادر جلوی دوربین نشست و با نام خدا شروع کرد. ناخودآگاه سرش را پایین انداخت و با صدای آرامی گفت: من مریم عادلی، مادر شهید طاها عزیزی‌خواه هستم.

 

وصیتی که با یاد فقرا زنده ماند

اولین سوال ما در مورد خصوصیات اخلاقی پسرش بود. مادر از همان ابتدا با گفتن «طاهای من»، شروع به توصیف خصوصیات اخلاقی پسرش کرد. او این ویژگی‌ها را نه تنها از زبان خودش، بلکه از زبان همه افرادی که در این چند روز به خانه‌شان آمده‌اند، شنیده بود: طاها پسر بسیار بااخلاق، باحیا و چشم پاکی بود.

 

مادر ادامه داد: فرزندم هیچ‌گاه به کسی بی‌احترامی نکرد و همیشه کنارم بود تا هیچ‌گاه ناراحت یا آزرده نشوم.» وی همچنین افزود که طاها همیشه به فکر فقرا بود و این موضوع را به مادرش گوشزد می‌کرد. مادر با صدای عمیق و با لحنی پر از غم گفت: نمی‌دانم چه حکمتی بود که این روزها مرتب به من می‌گفت این موضوع را فراموش نکنم. این برای من وصیت شد تا بعد از رفتن پسرم هم این کار را ادامه دهم.

 

با یادآوری خاطرات کودکی شهید طاها عزیزی‌خواه، مادر به دنیای کودکانه‌اش برگشت. یادآوری اولین سفر او به مهدکودک و خوابیدن روی پله‌های راه‌پله، برای مادر به همراه غم بود.

 

طاها عزیزی خواه

 

مادر همچنین خاطره‌ای از حفظ ۳۰ جزء قرآن را بیان کرد که اکنون برای او همراه با اندوه است، اما همچنان برایش شیرین بود؛ مثل قندی که در دهان آب می‌شود. چون می‌دانستیم که شهید طاها عزیزی‌خواه در مسجد شهید شده است، از مادر خواستیم که در مورد زمان شروع رفتن پسرش به مسجد توضیح دهد. مادر با صدای رسا می‌گوید: طاهای من از بچگی به مسجد می‌رفت؛ همیشه دست پدرش را می‌گرفت و به مسجد می‌برد. از ۱۰ سالگی مداح و مکبر مسجد بود.

 

خانم عادلی همچنین گفت که در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده بود و طاها از کودکی با مسجد انس داشت. مادر یادآوری کرد که همیشه به همسرش می‌گفت که میکروفن را به طاها ندهد تا مبادا مردم و هیئت‌امناء مسجد ناراحت شوند.

 

وی افزود: فرزندم از کودکی مداح و اذان‌گو بود. طاها همیشه انتقادپذیر بود و هر کسی که نکته‌ای به او می‌گفت، با دل و جان می‌پذیرفت. از عید غدیر تا محرم و فاطمیه، طاها همیشه مسئول ایستگاه‌های صلواتی بود.

 

از آغوش مادر تا شعله‌های مسجد؛ روایت تلخ دانشجوی شهیدی که زنده‌زنده سوخت

 

از مادر می‌خواهیم از آن روز برایمان بگوید. مادر کمی مکث می‌کند و با صدایی گرفته ادامه می‌دهد: نمی‌دانستم که این آخرین خداحافظی من با طاها خواهد بود. برای آخرین بار که خداحافظی کردم، به من گفت یک ساعت دیگر به سمت منزل می‌آیم. آن موقع ساعت حوالی ۸:۳۰ دقیقه بود. وقتی ساعت به حوالی ۱۰:۳۰ رسید و خبری از پسرم نشد، استرس تمام وجودم را فرا گرفت. مکث کوتاهی کرد و با بغض گفت: نمی‌دانم چطور باید این را بیان کنم. چشمانش پر از اشک شد، اما اجازه نداد قطره‌ای از آن‌ها بیفتد.

 

دوستان صمیمی طاها را دیدم و احوالش را پرسیدم. یکی از دوستان نزدیکش، کمی مکث کرد و دستپاچه گفت: طاها خوب است و الان به سمت منزل در راه است. من که از لحنش فهمیدم دارد چیزی را از من پنهان می‌کند، دوباره به سمت دوستان دیگرش رفتم تا جویای حال پسرم شوم، اما هیچ نشانه‌ای از طاها پیدا نکردم.

 

دوباره به سمت مسجد حرکت کردم. وقتی وارد مسجد شدم، باورم نمی‌شد که این همان مسجدی است که چند ساعت قبل در آن نماز خوانده‌ام؛ سقف‌ها سیاه شده بود و قرآن‌ها را سوزانده بودند. اصلا خودم را در هیچ دنیایی حس نمی‌کردم و نمی‌توانستم تشخیص دهم چه کسی با من صحبت می‌کند و چه می‌خواهد.

 

 

به سمت خانه راهی شدم تا طاها را در اتاقش پیدا کنم. وقتی به منزل رسیدم از همسرم پرسیدم: «طاها به منزل نیامده؟» وقتی جواب منفی همسرم را شنیدم، گویا یک سطل آب روی سرم ریخته بود و تمام بدنم یخ زد. اما دوباره به سمت مسجد راهی شدم تا نشانه‌ای از پسرم پیدا کنم. یکی از مسئولین مسجد، وقتی شرایطم را دید، گفت: «شاید پسرتان را به بیمارستان برده باشند.» انگار همانجا دنیا روی سرم خراب شد. همین که این را شنیدم، به همراه یکی دیگر از دوستانم راهی بیمارستان شدیم.

 

تمام اتاق‌های بیمارستان را یکی یکی گشتم تا بلکه نشانی از طاها پیدا کنم، اما او در هیچ‌کدام نبود. یکی از دکترهای آنجا را دیدم و اسم پسرم را به او گفتم. دکتر گفت: «باید عکسی از او به من نشان دهید تا بتوانم تشخیص دهم.» همین که طاها را در عکس دید، گفت: «متاسفم، او فوت کرده است.» این خبر چنان شد که نفسم در سینه حبس شد و باور کردنش برایم بسیار سخت بود. پسری که دو ساعت قبل آن را با چشم خودم دیده بودم، حالا خبر فوتش را به من می‌دادند! نمی‌توانستم این موضوع را باور کنم؛ سعی کردند به من دلگرمی بدهند و گفتند: «تا صبح صبر کنید.» به سمت منزل حرکت کردم و به همسرم خبر دادم. خواهرهایم و برادرزاده‌هایم هم به بیمارستان رفتند و حوالی ساعت ۳ بامداد به منزل برگشتیم.

 

 

می‌گوید نگران نباش، گفتند طاها در بخش بستری است، انگار دنیا را به من داده باشند. فقط می‌گفتم خدایا شکرت، خدایا شکرت. نیم ساعت بعد دوباره تماس گرفتند. گفتند نه، رفتیم، آن خانمی که در پذیرش بوده گفته چند بار اسم طاها عزیزی را صدا زدند، بعد گفته نه، اشتباه شده، همچین بیماری‌ای نداریم. گفته بودند شاید برده باشند بیمارستان زعیم. گفتند از کل پاکدشت مجروح‌ها را آنجا برده‌اند. گفتند بروید آنجا، به خاله‌اش بگویید نگران نباشد، ان‌شاءالله طاها زنده است.

 

می‌گوید مدام به خواهرم زنگ می‌زدم. دوباره تماس گرفت، گفت پیدا نکردید؟ گفت نه، زعیم هم نبوده. گفتیم شاید اشتباهی قاطی آن بچه‌هایی شده که گرفته بودند، شاید آنجا باشد. گفتیم اگر آنجا باشد که بچه‌های بسیج هستند، تماس می‌گیرند، تحویلش می‌دهند. می‌گوید امیدم همین بود؛ اینکه شاید بچه‌ام اشتباهی قاطی این‌ها شده باشد. اصلاً معلوم نبود کسی را گرفته‌اند یا نه. گفتیم شاید اشتباه شده.

 

نزدیک ساعت چهار صبح دوباره تماس گرفتند، گفتند همه‌جا را گشته‌اند. بعد با گوشی خواهرم، خواهرزاده‌ام تماس گرفت و گفت به خاله مریم بگو طاها چه لباسی تنش بوده. گفتم تی‌شرت آبی نفتی، جلوش آدیداس، کاپشن و شلوار مشکی، پوتین هم پا داشت. خواهرزاده‌ام گفت خوب، خوب، و قطع کرد. همان‌جا به دلم افتاد. به خواهر بزرگم گفتم معصومه، یه چیزی شده، این خیلی ناجوره گفت نه، هیچی نشده، نگران نباش.

 

بعد می‌گوید برادرزاده‌ام رفته بود بیمارستان، عکس نشان داده بود. گفته بودند صورت‌ها سیاه شده و قابل تشخیص نیست. التماس کرده بودند، در سردخانه را باز کرده بودند. برادرزاده‌ام فقط از روی لباس‌ها طاها را تشخیص داده بود. ساعت نزدیک چهار بود، اما همه می‌گفتند نگران نباش، پیدا می‌شود، توکل کن به خدا باز هم امید داشتم.

 

تا خودم نبینم باور نمی‌کنم...

نزدیک اذان صبح نمازمان را خواندیم. خواهر کوچکم یک‌دفعه ساکت شد، بعد شروع کرد به جیغ و گریه؛ گفت خواهر، دل بکن، طاهای تو بوده، محمد تشخیص داده. می‌گوید دنیا روی سرم خراب شد. اما باز هم باور نکردم. گفتم شاید اشتباه دیده، شاید رنگ آبی چیز دیگری بوده. گفتم تا خودم نبینم باور نمی‌کنم.

 

ساعت هشت صبح شد. با برادرهایم به بیمارستان رفتیم. التماس کردم، گفتم در سردخانه را باز کنید. گفتند قفل است، رئیس بیمارستان نیامده، جمعه است. گفتند منتظر باشید. نشستم روی صندلی، محمد را صدا زدم. گفتم من دارم می‌میرم از دلشوره، فقط راستش را بگو. پرسیدم آن تی‌شرت آبی نفتی طاهای من بود؟ می‌گوید محمد سرش را پایین انداخت و با اشاره گفت آره. همان‌جا امیدم قطع شد.

 

بعد گفتند اجساد را برده‌اند کهریزک. اجازه ندادند خودم شناسایی کنم. هرچه التماس کردم، گفتند نه. می‌گوید مگر می‌شود بچه‌ام در مسجد سوخته باشد؟ بچه ظریف من، با آن صورت قشنگش. می‌گوید اجازه ندادند پیاده شوم، من را در تاکسی نشاندند، خودشان رفتند. سه ساعت در سرما نشسته بودم، گریه می‌کردم. باز هم ته دلم امید داشتم، می‌گفتم شاید اشتباه باشد.

 

بعد از چند ساعت برادرم برگشت، پریشان و گریان گفت مریم، محمد درست گفته، طاها بوده. می‌گوید همان‌جا دلم کَند. فهمیدم همه زندگی‌ام پر کشید و رفت. برای دیدن صورتش هم اجازه ندادند. هنوز هم عکسی به من نشان نداده‌اند. می‌گوید طاها را همان‌طور که بود، با همان چهره قشنگ و چشم‌های رنگی، در ذهنم نگه دار.

 

از آغوش مادر تا شعله‌های مسجد؛ روایت تلخ دانشجوی شهیدی که زنده‌زنده سوخت

 

مادر می‌گوید طاها عصای دست ما بود. پدرش کسالت دارد، طاها راننده‌مان بود، همراه پدرش، همه کاره‌ما بود. می‌گوید همیشه شکر خدا را می‌کردم، می‌گفتم خدایا شکرت، پسرم به ثمر نشسته. می‌گوید اولویتش پدرش بود، حتی بابایش را به من ترجیح می‌داد. اگر کار اداری داشت، دکتر می‌رفت، همه با طاها بود.

 

چرا این‌همه سنگدلی؟

در پایان، مادر از مسئولان می‌خواهد به وضعیت معیشتی مردم رسیدگی کنند. می‌گوید اعتراض با اغتشاش فرق دارد. اعتراض می‌شود مسالمت‌آمیز، نه آتش زدن مسجد و بانک. می‌گوید چرا باید بچه ۲۳ ساله من، ثمره زندگی‌ام، به بهانه این مسائل از بین برود؟ چرا خون بچه‌های ما باید پایمال شود؟

 

می‌گوید از خون شهدا نگذرید. محاکمه کنید، تا درس عبرت شود. می‌گوید دلش برای همه مادرها می‌سوزد، برای بچه سه‌ساله‌ای که بی‌گناه جان داد. می‌گوید بچه من و بچه‌های مردم نه اسلحه داشتند، نه به کسی آسیب زدند، فقط به مسجد پناه بردند. می‌پرسد چرا باید مسجد را آتش بزنند، چرا این‌همه سنگدلی؟

 

 

 

 

این‌بار وقتی نوبت پدر شهید می‌شود، فضا سنگین‌تر از قبل است. خودم را جمع‌وجور می‌کنم، اما صدایم می‌لرزد.

 

سلام می‌کنم؛ «سلام و عرض ادب حاج‌آقا امیدوارم خدا بهتون صبر بده.» نگاهم می‌کند؛ نگاهی آرام، اما خسته. آرام می‌گوید: «بسم‌الله الرحمن الرحیم… محمدرضا عزیزی‌خواه هستم، پدر شهید...» همان یک جمله، مثل پتک می‌نشیند روی دلم. پدر شهید. چه زود این کلمه کنار اسمشان قرار گرفته است.

 

از ویژگی‌های طا‌ها می‌پرسم. مکث کوتاهی می‌کند، انگار می‌خواهد از میان خاطره‌ها یکی را بیرون بکشد که کمتر دلش را بلرزاند. اما نمی‌شود. می‌گوید: «حیاش… احترامش به پدر و مادر… چشم‌پاکی‌اش.» بعد آرام ادامه می‌دهد: هیچ‌وقت از چارچوبی که برای یک جوون تعریف می‌کنن، تخطی نکرد. سر به زیر بود، به فکر مردم بود. وقتش پر بود، اهل بطالت نبود.

 

‌طاها عصای دست پدر و مادر بود

می‌گوید حتی در این سن حساس جوانی، موبایل و فضای مجازی نتوانسته بود او را بلغزاند. می‌گوید: «از چشمم بیشتر بهش اطمینان داشتم.» اینجا صدایش کمی می‌لرزد. من هم ‌می‌گویم همه می‌گویند طا‌ها خیلی بابایی بوده، عصای دست شما. لبخند محوی می‌زند. «بله… پام درد می‌کرد، پله بالا پایین برام سخت بود. نمی‌ذاشت اذیت بشم. اخلاص داشت. کاری که می‌کرد نه برای خودنمایی بود، نه ریا...

 

از مسجد می‌پرسم. چشم‌هایش برق میزند؛ می‌گوید از بچگی با هم مسجد می‌رفتند. می‌گوید خودش مکبر بوده، دعاخوان بوده، نوحه‌خوان بوده و طا‌ها آرام‌آرام کنار دستش بزرگ شده. از دعای فرج شروع کرده، از نماز مغرب، از مکبری، از مداحی. می‌گوید رفیق هم بودند؛ نه فقط پدر و پسر...

 

از شهادت که می‌پرسم، سکوت می‌کند. بعد خیلی آرام می‌گوید: چند بار گفته بود شهید می‌شم. می‌گفت بابا، من حتماً شهید می‌شم. گوش‌هایم داغ می‌شود. بعضی جمله‌ها را نمی‌شود فقط شنید، باید تحملشان کرد.

 

از آخرین خداحافظی می‌پرسم. می‌گوید غروب بود. گفته بود باشگاه میرم پدر گفته بود: «دیشب رفتی، امشب نرو.» طا‌ها رفته بود. همان رفتنی که برگشتی نداشت. ‌می‌پرسم پیکرش را دیدید؟ سرش را پایین می‌اندازد. می‌گوید: «نه… نشونمون ندادن.» این «ننشونمون ندادن» از هر تصویری دردناک‌تر است. وقتی حرف پایانی را می‌خواهم، دیگر مصاحبه نیست؛ درد است که حرف می‌زند. می‌گوید مردم ایران همیشه پای انقلاب بوده‌اند، پای تحریم بوده‌اند، پای سختی‌ها. می‌گوید اعتراض با اغتشاش فرق دارد. مسجد، خانه امن خداست. می‌پرسد: «گناه بچه من چی بود که توی مسجد شهید شد؟»

 

و آخرش، همان‌جایی که دیگر صدایش می‌شکند، می‌گوید: بچه ما ثمره ۲۵ سال زندگی‌مون بود. از دست‌مون رفت…، اما خدا رو شکر با شهادت رفت. به آرزوش رسید. فدای علی‌اکبر امام حسین… ان‌شاءالله خدا از ما قبول کنه و اون دنیا شفاعتمون کنه.

مصاحبه تمام می‌شود، اما من می‌دانم این صدا، این بغض فروخورده، این نگاه پدرانه، تا مدت‌ها از ذهنم بیرون نمی‌رود. بعضی روایت‌ها را نمی‌شود نوشت؛ باید با خودت ببری و تا همیشه حملشان کنی...

 

از آغوش مادر تا شعله‌های مسجد؛ روایت تلخ دانشجوی شهیدی که زنده‌زنده سوخت

روایت بسیجی‌ها از شبی که مسجد سوخت

بعد از مصاحبه، به مسجد محل بازگشتیم؛ همان مسجدی که پیکر شهید در آن زنده زنده سوزانده شده بود. انگار شعله‌های آتش، «نقش» او را بر قالیِ زمان ثبت کرده بود. سقف سیاه، گواهی بر این جنایت بود و هر قدم در آنجا، پژواک نفس‌های تنگ و پر از اندوه را به گوش می‌رساند و این خاطره، تا ابد در قلبمان حک خواهد شد. حاج‌آقا نفس عمیقی می‌کشد و قبل از شروع، آرام می‌گوید: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم… من حجت‌الله گودرزی هستم، عضو بسیج پایگاه شهید کاوه بخشی مسجد سیدالشهدا شهرستان پاکدشت.» اینجا ایستاده‌ایم؛ درست وسط مسجد سیدالشهدا. همان‌جایی که هنوز بوی دود و سوختگی از دیوارهایش نرفته. حاج‌آقا با دست اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «همین‌جا بود… روز اغتشاشات، هجدهم. مردم نبودن، یه عده اغتشاشگر بودن.» صداش آرام است، اما هر کلمه‌اش سنگین می‌افتد.‌

 

می‌گوید: «ما بچه‌های بسیج داخل مسجد مستقر بودیم. فهمیدن اینجا پایگاهه. با لگد، چوب، چماق افتادن به جون در؛ در رو شکوندن.» می‌ایستد، انگار دوباره همان لحظه جلوی چشمش زنده شده.

 

«هفت یا ده‌تا بچه بسیجی بودیم. در هیچی نداشت، من یه میلگرد گذاشته بودم که در رو نگه دارد. همه پشت در وایساده بودیم.» نگاهش می‌لغزد روی جای جوش‌خورده‌ی در «همین‌جاست… الان جوش دادیم. ولی اون موقع زورمون نرسید، در شکست...» می‌گوید داخل مسجد سه تا خانم بوده، چهار تا بچه بسیجی بود.

این صداها فراموش نمی‌شوند

می‌گوید تخریب کردند، حمله کردند، ریختند داخل مسجد، سکوت می‌کند؛ بعد آرام‌تر می‌گوید: «وقتی اومدن داخل… زدن، شکستن، رفتن پایین مسجد...»  از ما می‌خواهد بیاییم داخل و می‌گوید: «بذارید نشونتون بدم.»‌ می‌گوید مردم این کار‌ها رو نمی‌کنند «این مسجد با پول مردم ساخته شده. هزار تومن، هزار تومن جمع کردن. مردم مستضعفن، ولی دلشون با مسجده.»صدایش محکم‌تر می‌شود.«کسی که قرآن مسجد رو آتیش می‌زنه مردم نیست. مردم نماز می‌خونن، قرآن می‌خونن، آتیش نمی‌زنن.» لحظه‌ای مکث کرد و می گوید: مگه یه بچه بسیجی چیکار کرده بود؟

 

از آغوش مادر تا شعله‌های مسجد؛ روایت تلخ دانشجوی شهیدی که زنده‌زنده سوخت

 

می‌گوید بچه‌های بسیجی نه سلاح داشتن، نه چیزی؛ «تو حیاط مسجد بودن. بیرون نرفتن. به کسی حمله نکردن.» دستش را مشت می‌کند. «اونا از بیرون حمله کردن. امدن داخل زدن، سوزوندن، رفتن پایین.» اینجا دیگر صدای حاج‌آقا تنها نیست. صدای شکستن، سوختن، فریاد و بی‌پناهی، لابه‌لای حرف‌هایش جریان دارد. من فقط گوش می‌دهم؛ چون بعضی روایت‌ها را نمی‌شود نوشت و فقط باید شنید.

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار