کد خبر: ۲۶۸۳۱۴
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۴۰۴ - ۱۷:۳۲

ماجرای تماس تلخ اغتشاشگران با تلفن شهید حاجی‌زاده!

اتفاقی با حاج محسن تماس گرفتم. از پشت خط صدای همهمه می‌آمد یکی تلفن را برداشته بود و فقط فحش‌های رکیک می‌داد. پرسیدم حاج محسن کجاست؟!

ماجرای تماس تلخ اغتشاشگران با تلفن شهید حاجی‌زاده!به گزارش شهدای ایران :«لابه‌لای شلوغی‌ها جوانی را دستگیر کردیم که سلاح سرد داشت. باید تحویلش می‌دادیم به نیروی‌ انتظامی تا مراجع قضایی به پرونده‌اش رسیدگی کنند. حاج محسن مانع شد. نشستن وسط همان آشفته‌بازار خیابان حرف زدن: «چیه باباجان چاقو گرفتی دستت اومدی توی خیابون که چی بشه؟!» می‌نشست حرف می‌زد، قانع‌شان می‌کرد، حق می‌داد، درک می‌کرد و اگر می‌دید کسی واقعا دستش به خون آلوده نشده یا مهره دشمن نیست آزادشان می‌کرد. «بروباباجان، برو خونه، خانواده چشم به راهتند! الکی واسه خودت دردسر درست نکن جوون!» 
پیش خودمان فکر می‌کردیم حاجی بیهوده خودش را خسته می‌کند این حرف‌ها برای آنکه چاقو دستش گرفته و به دل خیابان زده چه فایده‌ای دارد؟! اما وقتی به کسی می‌گفت آزادی برو! تازه معجزه حرف‌هایش را می‌دیدیم. همان‌هایی که فحش می‌دادند و به سمت‌مان سنگ می‌زدند حالا چنان با حاج محسن رفیق می‌شدند که بیا و ببین:حاجی سربازتم به مولا، یادم نمیره چقدر مردی! تا آخر عمرم دست بوستم...»
فرقی نداشت فتته‌ سال ۸۸، آشوب‌های زن، زندگی، آزادی یا اغتشاشات خونین دی‌ماه حاج محسن همیشه اهل گفت‌و‌گو در  میدان بود. با همین حرف‌هایش هم بسیاری از جوانان را از دل اغتشاشات بیرون کشید و صحنه معرکه‌گیری‌ وطن‌فروشان را خالی کرد. دشمن از او کینه به دل داشت و عاقبت گماشته‌هایش نیمه شب پنجشنبه او را زیر لگدهایشان شهید کردند.
رفیق شفیق ناخلف‌ها...
محاسنش به سفیدی نشسته بود و سن و سالش اگر می‌گذاشتند چند وقت دیگر روی ۶۰ می‌نشست. حاج محسن حاجی زاده مدیر حسابداری بود و نیروی همیشه در میدان بسیج. دغدغه جهاد تبیین از سال‌ها قبل پایش را به قرارگاه ناظران ستاد امر به معروف استان تهران و قرارگاه قاسم باز کرده بود. آدم رفاقت بود، رفاقت با جوان‌ترها، مخالف‌ها، ناخلف‌ها و‌..‌.  در هم‌نشینی‌شان سنگ تمام می‌گذاشت. آن‌طور که چند وقت بعد می‌دیدی همان جوان بی‌اعتقادِ ناخلف پای بساط موکبی 
مجلس‌گردانی می‌کند.
خاک جنگ را خورده بود، زخم کهنه کنار ابرویش یادگاری فتنه ۸۸ بود، سال‌ها در سوریه مدافع حرم بود و حالا در کوچه و پس کوچه‌های تهران محافظ وطن. از همان روز اولی که خیابان‌ها رنگ و بوی اعتراض گرفت حاج محسن، کنار بسیجی‌ها هم حواسش به امنیت شهر بود و هم بساط گفت‌وگو را با معترضان کف خیابان پهن کرد. زیاد اتفاق می‌افتاد که جوان‌های معترض را از میان گماشته‌های صهیون بیرون می‌کشید و به خانه می‌فرستاد.
حاج محسن ناجی مردم در صحنه‌های آشوب
سیدطاها تنها شاهد عینی‌ام از ساعت‌های آخر زندگی حاج محسن است. شاهدی که با دو زخم باز تیزی قمه روی سرش پای میز مصاحبه‌ام نشسته است. 
«پنجشنبه شب با نیروهای بسیج به فلکه اول صادقیه اعزام شدیم. خیابان‌های اطراف و کوچه هایش شدیدا درگیر بود. اغتشاشگران ماشین و موتورهای گوشه و کنار خیابان را آتش زدند، با چاقو، قمه، تبر،  سنگ، کوکتل مولوتف و... به جان شهر افتادند و به هیچ‌کس و هیچ‌چیز رحم نمی‌کردند. کنار خیابان چند نفری به تماشا ایستاده بودند، حاجی در آن اوضاع و احوال هم حواسش به مردم بود. مدام می‌رفت سراغ‌شان و راهی‌شان می‌کرد:برید خونه باباجان این آدمایی که می بینید قمه و قداره دستشونه به خودشون هم رحم نمی کنند! اینا دنبال کشته‌اند.
راست هم می‌گفت در آن بحبوحه، پدر و پسری با صورت‌های خونی از میان اغتشاشگران بیرون آمدند. رهگذر بودند و آنقدر زده بودن‌شان که پیرمرد بیچاره خون بالا می‌آورد و پسرش با صورت خونی داد می‌زد: بدبخت شدم! پدرم را کشتند... هرچند جان خودمان هم در خطر بود و هر لحظه به سمت‌مان حمله می‌شد اما حاجی ماند و یکی از ماشین‌های عبوری را راضی کرد تا هردویشان را به  بیمارستان برساند.»
این مرد در دل اغتشاشات هم برای نظام یار جمع می‌کرد
سیدطاها کم سن و سال است و جوان اما رفاقتش با حاج محسن دیرینه است نخ به هم تنیده خاطراتش را می‌شکافم تا از شهید حاجی‌زاده برایم بگوید از پدری‌اش در دل میدان:«قسمت نبود که فرزندی داشته باشد اما خوب می‌دانست چطور  پدری کند. آدم‌شناس بود اگر کسی را دستگیر می‌کردیم که لیدر یا مهره اصلی نبود نمی‌گذاشت برایش پرونده قضایی تشکیل شود. 
با اینکه برایش مسئولیت داشت اما فیلم و عکس‌هایی که گرفته بودند را پاک می‌کرد، شبهه‌های ذهن‌شان را پاسخ می‌داد، با خانواده‌هایشان تماس می‌گرفت و با احترام راهی‌شان می‌کرد.‌ با همین دلسوزی پدرانه‌اش هم ره صدساله را یک شبه می‌رفت و چنان نظر مخالفان را تغییر می‌داد که همه ما متعجب می‌ماندیم!»
شبی که خیابان رنگ خون گرفت!
روایتم در کوچه‌های سوخته و پر از آشوب صادقیه نیمه تمام مانده، باید سیدطاها را برگردانم به همان پنجشنبه شب:«حاجی همان‌جا شهید شد؟!»
«با دست خالی و تجهیزاتی که داشتیم نمی‌شد بیشتر از آن مقابلشان ایستاد. تا جایی که می‌توانستیم متفرق‌شان کردیم. یگان ویژه که در منطقه مستقر شد ما  به خیابان جلال‌آل‌احمد اعزام شدیم، حاجی آنجا شهید شد. 
به  خیابان جلال آل احمد که رسیدیم، ترک‌نشین‌ها از روی موتور پیاده شدند. خیابان به ظاهر امن بود اما به کمین خوردیم. به چشم برهم زدنی جمعیت زیادی به سمت‌مان حمله‌ور شدند. نمی‌شد اسم مردم رویشان گذاشت، تاکتیک‌های جنگ شهری را کاملا می‌دانستند و رسما آموزش دیده بودند. بچه‌ها سوار موتورها شدند و عقب‌نشینی کردند. 
من منتظرم حاجی بودم، هرچه میان جمعیت چشم چرخاندم نبود که نبود. به ثانیه نکشید که دوره‌ام کردند. موتورم را آتش زدند‌. تا جایی که می‌توانستم از خودم دفاع کردم اما با چاقو و میله و چوب ریختند سرم. ضربات قمه که روی سرم شکاف انداخت، از حال رفتم. اما می‌فهمیدم که هنوز صورتم را زیر پوتین‌هایشان لگدمال می‌کنند و تنم را روی آسفالت خیابان می‌کشند.
به هوش که آمدم خودم را کشان‌کشان به بقیه رساندم. زخم‌های سرم را پانسمان کردند و دو ساعت بعد که خیابان خلوت شده بود، دوباره برگشتیم به همان‌جا و دنبال حاجی گشتیم‌. آسفالت رنگ خون گرفته بود و تکه‌های بزرگ سنگ که به قرمزی نشسته بودند وسط خیابان رها شده بود. خبری از حاج محسن نبود، حتی هیچ چیز پیدا نکردیم که نشان بدهد آنجا بوده.»
ماجرای تماس تلخ اغتشاشگران با تلفن شهید حاجی‌زاده!
قصه حاج محسن تازه اینجاست که تلخ می‌شود. می‌دانم کلمات را هر چقدر دقیق برای شرح شهادت به کار بگیرم باز هم بی استعدادند در وصف این داغ... نخ تسبیح روایتم از اینجا به بعد دست یکی از دوستان شهید  می‌افتد. آشنایی که درست چند دقیقه قبل از شهادت با گوشی حاج محسن تماس می‌گیرد.
«اتفاقی با حاج محسن تماس گرفتم. از پشت خط صدای همهمه می‌آمد یکی تلفن را برداشته بود و فقط فحش‌های رکیک می‌داد. گفتم حاج محسن کجاست؟! گوشی رو بده بهش! مستانه خندید: حاجی‌تون رو کشتیم... اگه باهاش کار داری بیا نعشش رو از گوشه‌ی خیابون بردار!»
به گواه دوربین‌ها حاج محسن را درست تا وسط بلوار جلال‌آل‌احمد کشیده بودند‌. با چاقو، قلب، پهلو، سر و صورتش را نشانه گرفتند. چند نفر هم با چوب و میله به جانش افتادند. رمق از تنش که رفته بود سر فرصت و با حوصله جماعتی با پوتین‌های سنگین‌شان زیر پا لگدمالش کردند. اما هنوز خیال نداشتند دست از سرش بردارند، روضه را کامل کردند، برهنه‌اش کردند. 
این گواه دوربین‌هاست اما اگر از من بپرسی می‌گویم حاج‌محسن لحظات آخر، زیر فشار آن لگدها باز به جوانی‌ آن‌طرف‌تر چشم دوخته. جوانی شاید  تماشاچی که حاجی با نگاه مهربان و بی‌رمقش مثل همیشه برایش پدری کرده‌است :«برو خونه بابا جان، برو خونه این جماعت به خودشون هم رحم نمی‌کنند!»

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار