نقش مجری مشهور تلویزیون در عملیات مرصاد

محمد رضا فردوسی زمان جنگ گروهبان دوم پیاده بود. او اهل کرمان است و در لشکر 88 زرهی زاهدان تیپ دوم خاش خدمت کرده است. فردوسی در روزهای جنگ دفترچه ای داشت که در آن یادداشت روزانه اش را می نوشت. آنچه می خوانید بخشی است از این خاطرات که مربوط می شود به عملبات مرصاد.
*دیری نپایید که صدای دلنواز هواپیماهای تیز پرواز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی طنین افکن شد بیرون رفتم تا شاید برای یک لحظه آنها را ببینم اما آنها در یک آن بالای شهر مهران رسیده بودند. مجددا کنار بیسیمها رفتم. اول با بچههای مهران تماس گرفتم و خبر موفقیتآمیز بمباران هواپیماهای خودی را گرفتم. یادم آمد آن خمپاره 60 را که به طرف دشمن روانه کردم شهید سیدکاظم حسینی چطور با اولین خمپاره فریاد زد که درست خورد وسطشان و از ذوق می خندید و فریاد میزد. حالا در اقدامی بزرگتر من در پوست خودم نمی گنجیدم که توانسته بودم انتقامی از دشمن منافقی که جز مرگ راهی برایش نمانده بگیرم.
وارد کانالهای بی سیم منافقین شدم که در آتش می سوختند و پیوسته از دشمن بعثی تقاضای آمبولانس می کردند. با خودم گفتم «این است سزای خیانت به وطن».
هوا رو به تاریکی می رفت و هنوز از حاجی و همراهانش خبری نبود برای یک گشتی شبانه آماده میشدیم تا کار تجسس را آغاز کنیم و سرانجام آن بزرگواران شهید در همان جاده مهران که من توانسته بودم در آن پیشروی کنم پیدا شدند. من باز هم سعادت بزرگ شهادت را از دست دادم و با خود تنها ماندم. تنها با خاطراتی که از آن عزیزان داشتم.
خلیل زاده وقتی حرف میزد، احساس لطافت خاصی در آدمی پیدا میشد. سنجیده، متین و با آرامش خاص سخن میگفت. او هم همیشه از شهادت حرف میزد. وقتی نگاهش میکردم احساس میکردم شهیدی زنده است. کار من با خدمت او قابل قیاس نبود؛ شاید همان دو ساعتی را که من میخوابیدم او نمیخوابید هر وقت بیدار میشدم در حال کار و تلاش بود و یا در زیر درختان بنه قرارگاه عملیاتی غرب در حال قرآن خواندن و عبادت خداوند متعال بود. برای رسیدن به او روز و شب نداشت و سرانجام به معبودش رسید.
مرصاد؛ نقطه پایان (1367)
چند روز از قرارگاه عملیاتی غرب به مرخصی رفتم و بعد از تمام شدن مرخصی با اتوبوس در راه بازگشت بودم نزدیکیهای کرمانشاه بودم که از رادیو مارش نظامی پخش شد و بعد آقای نظام اسلامی در مورد پیشروی دشمن حرف زد و رزمندگان را برای ادامه رزم خود فرامیخواند؛ دل توی دلم نبود و یک لحظه از یاد بچههای خط بیرون نمی رفتم، الان کجا هستند؟ اتوبوس در یک کافه نزدیک کرمانشاه ایستاد از رادیوی کافه هم صدای مارش می آمد. ولولهای از مسافران دو اتوبوس در کافه برپا شد.
بعد از آن دل شیر میخواست که به سفر خود به سمت منطقه ادامه دهد اما من به عکس تب و تابم برای زودتر رسیدن بیشتر شد چون معتقد بودم نباید از آن وضع فرار کرد. مجددا سوار شدم. راننده سوار شد و صدای شاگرد اتوبوس را می شنیدم که دائم گفت: بغل دستی کسی جا نماند میخواهیم حرکت کنیم.
به ترمینال کرمانشاه رسیدم. کمتر ماشین شخصی به آن طرف می رفت مجبور شدم با یک تویوتای سپاهی حرکت کنم همه در تکاپو بودند و جاده از ماشین آکنده بود. اگرچه جنگ ما با دشمن بعثی به نوعی رو به اتمام بود اما این تراژدی بسیار خوشی برای ما در برداشت پایانی که دل هر ایرانی وطن پرست و مسلمان را به وجد میآورد و آن نبردی رویارو با نامردمانی از همین دیار بود که شرافت خود را برای دنیای پست فروخته بودند. وطن فروشانی که نقطه پایان نبرد را با مرگ پستشان می بایستی در پشت تنگه مرصاد بگذرانند و من از پشت تویوتای سپاه به بالگردهای تیر پرواز بزرگمردان هوانیروز نگاه میکردم که یکی پس از دیگری می رفتند و باز برای بارگیری مهمات برمیگشتند اما ما هنوز نمی دانستیم چند کیلومتر آن طرف تر گورستانی از اجساد متعفنشان در تنگه مرصاد توسط شیعیان دلیر مولاعلی درست شده است و خود با همه تجهیزات اهدایی عراقیها در آتش دنیایی فعلا می سوزند تا انشاءالله برای ابد هم در دوزخ الهی بسوزند.
مبهوت بودم. خواستم از پرستار بپرسم که قبل از پرسیدن من جواب داد: «خیلی شانس آوردید ماشین شما چپ کرده بود؛ فقط شما جان سالم به در بردید».
آنجا اوضاع منطقه را بررسی کردم که معلوم شد منافقین تا تنگه مرصاد راه را باز دیدهاند و با نفربرهایشان به پیش میتاختند و گمان میکردند مردم در کرمانشاه با دستههای گل به استقبالشان خواهند آمد اما غیورمردان هوانیروز با راکتها و کالیبرهایشان این کار را کرده بودند و تنگه مرصاد عزم آهنین و اراده پولادین رزمندگان اسلام را در تاریخ ثبت کرد و در آن نوشته خواهد شد که گورستانی از خیانتکاران به وطن در قلب خاک غرب کشور با همه تجهیزاتشان مدفون شدند.
روز بعد با چند روز استراحت پزشکی مرخص شدم احساس میکردم که دیگر به وجودم در جبهه نیازی نیست در این کشور فوج فوج جوان های مؤمن و بسیجی وجود دارد که حتی نخواهند گذاشت یک منافق جان سالم به در ببرد. اینجا دیگر مهران و سومار و گیلان غرب و کانی شیخ و تدین نیست که چند ماه مداوم بمانند.
تهران بزرگ، روز بعد
با امنیت و استقلال کامل به تهران رسیدم. احساس غرور میکردم که سالها با همه رزمندگان نگذاشتیم وجبی از خاک مقدسمان به دست دشمنان داخلی و خارجی بیفتد. انگار سالها با همه دنیا نبرد کرده بودیم.
گشتی در شهر زدم و بعد هم سری به اقوام. در میدان امام حسین صدای بلندگوی هلال احمر را از یک کانتینر شنیدم که نیاز مبرم به خون گروه O منفی داشتند. گفتم اگر در جبهه خونت به زمین نریخت حالا وقت خوبی است که جان یک رزمنده را نجات دهی. دکتر تا مرا دید گفت: برادر با این دست و سر و صورت زخمی چطور از شما خون بگیریم؟ روی تخت دراز کشیدم و گفتم: آقای دکتر خونم نایاب است کم گیر میآید بگیرید.
دکتر لبخندی زد و گفت: پس اول باید شما را معاینه کنم رزمنده زخمی! نگاهی به کیسه پر از خون کردم و دهانی شیرین کردم و از پلکان پایین آمدم. فقط دو بال پرواز در من کم بود. وقت خون دادم احساس سبکی خاصی داشتم
پشتیبانی منطقه 2 - کرمانشاه
حالا دیگر پست و مقام به اوج خود رسیده بود و من طی یک مأموریت به پشتیبانی منطقه 2 کرمانشاه خودم را معرفی کردم.
فواصل کمتر از صد و پنجاه متری با دشمن کجا و خدمت در کرمانشاه کجا! باور میکردم چون در کار خداوند متعال شک جایز نیست و این او بود که میخواست این بنده حقیرش را همه جا مورد آزمایش قرار دهد و من هرچه از خط فاصله میگرفتم احساس مسئولیت بیشتری میکردم و حالا که کشور در آتش بس به سر میبرد من وظیفهای خطیر و مهم بر عهده داشتم.
وقتی در آسمان جبههها، پرواز میکردم و به نقطههای ریزی که سالها در آن جنگیده بودم نگاه میکردم به کوچکی خود و عظمت پروردگار می اندیشیدم که چطور سالها از دل بینهایت ریز آن نقطه خبر داشته است و این برمیگشت به نتیجه دعاهایی که در حقم می شد؛ دعای مادر، پدر، برادران و خواهرانم و همسرم که همیشه مرا در ادامه رزم دلداری میدادند و سالها رنج فراقم را تحمل میکردند و خم به ابرو نمیآورند. همسرم مثل همه زنهای ایرانی الگوی نمونه یک زن مسلمان است که با فداکاریاش فرصت ادامه مبارزه با دشمن را به من داد.
او در خود زجر تنهایی و دوری از من را و ترس اینکه هر لحظه خبر ناگواری به او برسد سالها تحمل کرده است و هرگز خواری و ذلت مرا نخواسته و او به راستی پیرو راستین بانوان محترم دینمان است. او و همه زنهای صبور ایرانی دل حضرت فاطمه و زهرا و بانوی کربلای حسینی زینب کبری را شاد کردند و ما را علیوار به جبههها فرستادند که عدهای از ما ابوالفضلی و حسینی به شهادت رسیدند.
اگرچه من نتوانستم با شهدا همسفر شوم که این بیشک فقط خواست و مشیت خداوند تبارک و تعالی بود که اینگونه برای من رقم خورد.
منبع : فارس