کد خبر: ۲۳۶۰
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

جواب یک مادر شهید به آیت‌الله جوادی

آقای جوادی گفتند حاج خانم شما كه یك شهید داده بودید نمی ‌گذاشتید پسر دوم ‌تان برود مادر گفت من اگر ده پسر دیگر هم داشتم همه را می ‌دادم فقط تحمل آن را از خدا می‌ خواهم چون می ‌دانم این راهی كه می ‌روند راه درستی است ناراحت نیستم اما بالاخره درد دوری و فرا
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارششهدای ایران، 13 مرداد ماه مصادف با شهادت شهید علیرضا موحد دانش بود، همه كسانی كه حتی برای یك ساعت با او و در كنارش بودند خاطره ای دارند از كنار علیرضا بودن و خوبی های او.

به همین بهانه به سراغ خانواده اش رفتیم تا از آنها بشنویم در مورد شهید.

با زهرا موحد دانش، خواهر شهید گفت و گویی داشته ایم كه در ذیل آمده است:

به فرماندهان سپاه سهمیه مكه می دادند. مكه علی سهمیه شهید غلامعلی پیچك بود اما به دلیل عملیاتی كه در پیش بود گفت نمی‌روم و به علی پیشنهاد داد علی هم نپذیرفت و گفت این سهمیه شما است و شما باید بروید شهید پیچك به او گفت من به عنوان فرمانده‌ات به شما تكلیف می‌كنم كه باید بروی اگر می خواهی از تكلیفت خارج بشوی خودت می ‌دانی علی هم قبول كرد و قسمتش شد.

ماجرای قطع شدن دست علی

یادم می آید آن زمان صبح ها رادیو برنامه‌ ای داشت كه با رزمنده‌ها به صورت زنده صحبت می ‌كرد و من همیشه قبل از مدرسه رفتن این برنامه را گوش می ‌دادم آن روز پدرم به سركار رفته بود و محمدرضا به مدرسه. یكی از رزمنده‌ ها صحبت كرد و گفت دیروز در عملیات دست فرمانده ما قطع شد نام فرمانده‌ اش را علی موحد یا علیرضا موحد اعلام كرد یعنی خلاصه نگفت علیرضا موحد دانش.

آنجا مادرم گفت این علی ماست كه دستش قطع شده من گفتم شما هر كی را می‌شنوید علی موحد فكر می‌ كنید علی ماست. مادر گفت نه این علی است چون آقایی كه خودش را معرفی كرده بود اسمش به نظر مادرم آشنا آمده بود.

بعدازظهر پدرم به خانه آمد و مادر جریان را گفت آن موقع محله ‌ای كه ما بودیم تلفن نداشتیم به منزل عمه ‌ام رفتیم در پادگان ابوذر پایین ارتفاعات بازی‌ دراز یك تلفنی داشتند كه به آن FX‌ می ‌گفتند شماره آن را علی به ما داده بود چندین بار شماره را گرفتیم تا گوشی را برداشتند پدرم صحبت كردند و آنها فكر می‌ كردند ما در جریان نیستیم.

پدرم گفتند می‌ دانم كه مجروح شده فقط می‌ خواهم بدانم حالش خوب است یا نه آنها هم گفتند ما می ‌گوییم خودش تماس بگیرد علیرضا زنگ زد و به مادر گفت من طوری نشده‌ام فقط یك انگشت دستم قطع شده مادر گفت یك انگشت كه چیزی نیست تنت سالم باشد و خودت هم در راه انقلاب و امام بدهی من غصه‌ای ندارم فقط می‌خواهم كارت را درست انجام بدهی .

علی گفت: واقعا یك انگشت مهم نیست؟ مادر گفت نه. گفت اگر دو تا باشد چه طور اگر سه تا باشد چه؟ مادر گفت اگر تو یك دستت را هم بدهی یك دست و دو پای دیگر هم داری كه باید در راه خدا بدهی من ناراحت نمی ‌شوم فقط دلم می‌ خواهد تو روحیه‌ات طوری باشد كه خدمت بكنی.

بعد علی گفت مامان الهی قربونت برم من اصلا فكر می ‌كردم چطور به شماها بگویم و چطور شماها را آماده كنم الان چیزی نشده‌ام فقط یك دست از مچ قطع شده دستم را دراز كردم و آنها هم كوتاه كردند، بعد از 3 و 4 روز كه آمد آنقدر با دستش شوخی می‌كرد كه اصلا فراموش شد علی مجروح شده است.

در هر كاری بدون ترس اما با فكر وارد می شد

در مورد خصوصیات اخلاقی علیرضا چیزی را كه همیشه به بچه‌های خودم هم می‌ گویم این است كه علی خیلی شجاع و نترس بود و در هر جمعی حاضر می‌شد آن جمع با نشاط خاصی روبه‌ رو می‌شد ورزشكار بود و از لحاظ اجتماعی خیلی مردم‌ دار بود بسته به آن فضایی كه در آن قرار می‌ گرفت حتما در آن جمع یك نقشی پیدا می‌ كرد اگر در هیئت‌ها بود حتما نوحه ‌خوان آن هیئت می ‌شد یا در جمع شادی بود كه بچه ‌ها را برای تفریح به جایی برده بود خودش یكی از آن افرادی بود كه اكثر شلوغ‌ كاری را انجام می ‌داد یعنی برای بچه ‌ها راه را باز می ‌كرد كه هر كاری می‌ خواهند بكنند.

در هر كاری ریسك آن را می ‌پذیرفت و بدون ترس وارد می‌ شد اما نه بدون فكر بدون ترس و اینكه قبل از آن همه جوانب را بررسی كرده بود.

رابطه دو برادر شهید با هم

من سال 60 دیپلم گرفتم و محمدرضا سال 59 از سال 56 به بعد ما سه نفر خیلی به هم نزدیك و صمیمی شدیم فقط فرصت‌های كنار هم بودن‌ مان كم بود هم عقیده مان به هم نزدیك بود و هم اینكه خود انقلاب بچه‌ های كم سن را هم به یك بلوغ فكری رسانده بود.

از 56 به بعد هر جا علی می ‌رفت محمد هم به دنبال او می ‌رفت مثل نوچه ‌اش بود علی هم خیلی استقبال می‌ كرد و محمدرضا را با خودش می برد.

تشییع جنازه شهدا و یا یكی دو بار به مناطق جنگی برد اما می‌ گفت تا درست را تمام نكرده ‌ای به مناطق نیا محمدرضا تا دیپلم را گرفت وارد سپاه شد و تقریبا از زمان ورودش به سپاه تا زمان شهادتش یك سال هم نشد كه خیلی زود راه خودش را پیدا كرد و رفت علی همیشه می‌گفت محمد زودتر از من فهمید كه كجا باید برود و چه كار باید بكند.

خوابی كه مادرم قبل از شهادت علیرضا دید

آن زمان من و مادرم ایران نبودیم و تقریبا طی چند روز تلفن‌هایی به ما می ‌شد و چند نفر از فامیل ‌ها زنگ می ‌زدند و خبرهای مختلف می‌ دادند.

زمانی كه به ما خبر دادند فكر می‌ كنم 10 روز از شهادت علی گذشته بود منتها در مناطقی بود كه دیگر نمی‌توانستند بیاورند و تلفنی به ما اطلاع دادند.

مادرم یك شب قبل از اینكه خبر شهادت را به ما بدهند خواب دیده بود جلوی خانه را خیلی چراغانی كرده ‌اند محمدرضا كه قبل از علی شهید شده بود آمده و یكسری مثل روسری‌های سبز به مردم می‌دهد و همه را تعارف می‌كند كه به داخل بیایند.

مادرم صبح گفت فكر می ‌كنم كه برای علی اتفاقی افتاده ما به صحبت‌های مادرم اهمیت زیادی ندادیم بعد از ظهر آن روز پدرم زنگ زد و گفت علی زخمی شده خیلی نگران نشوید چیزی نیست ولی سعی كن مادر را زود به ایران بفرستی.

ما با توجه به تلفن‌هایی كه چند روز قبلش شده بود و با خوابی هم كه مادر دیده بود دیگر حدس زده بودیم به پدرم گفتم هر اتفاقی افتاده بگو گفت به مادرت نگو نمی ‌خواهد ناراحتش كنی علی شهید شده و شما زودتر خودتان را برسانید من هم سعی می ‌كردم خودم را كنترل كنم از آن طرف گوشی را به مادرم دادم.

پدر همین خبر را به مادر داده بود ولی مادر به خاطر اینكه فكر می ‌كرد من اطلاع ندارم می‌خواست به روی من نیاورد.

شبی كه ما به فرودگاه رفتیم هواپیما خراب شد و ما را به یك هتل در اطراف فرودگاه بردند هتل با شكوهی بود كه همه مسافران را به آنجا بردند مادرم تا زمانی كه زنده بود می‌ گفت آن شب بدترین شب زندگی من بود برای اینكه یك لحظه تازه می‌خواستم غربت و غم حضرت زینب را احساس كنم آنجا فكر می‌كردم در بارگاه یزید حضرت زینب را آوردند چه حالی داشت یا مثلا تا بخواهد به برادرش برسد در چه حالی بود لحظه جدایی آنها چطور بود.

آن انتظار سخت ‌ترین انتظار بود آن شب تاصبح من و مادر اصلا نخوابیدیم و آرامش نداشتیم هم مادر فكر می ‌كرد من خبر ندارم و هم من فكر می ‌كردم او خبر ندارد. تحمل آن لحظه و آن انتظار كه تا صبح بخواهیم چطور با هم برخورد كنیم خیلی سخت بود.

من دائم دلداری‌اش می‌ دادم و می ‌گفتم انشاءالله كه چیزی نیست می ‌گفت محمدرضا شهید شد و اگر علی هم شهید شده باشد من افتخار می‌كنم و با این گفته‌هایش می‌خواست بگوید كه اگر به ایران آمدیم و علی شهید شده بود خودت را ناراحت نكن.

جوابی كه مادرم به آیت الله جوادی آملی داد

آنجا خدا خیلی صبر زیادی به مادر داده بود من الان وقتی فكر می ‌كنم می گویم مادر چه تحملی داشت و به روی خودش نیاورد حتی یك قطره اشك هم نمی‌ ریخت فقط فردا صبح كه به فرودگاه آمدیم آیت الله جوادی آملی با یك گروهی از روحانیون آنجا بودند. وقتی مادر ایشان را دید ناخودآگاه به طرفشان آمد و گفت: حاج آقا برای من خیلی دعا كنید پسر اولم شهید شده و الان به من خبری دادند كه فكر می ‌كنم پسر دوم‌ام هم شهید شده.

آنجا آقای جوادی گفتند حاج خانم شما كه یك شهید داده بودید نمی‌ گذاشتید پسر دوم ‌تان برود مادر گفت من اگر ده پسر دیگر هم داشتم همه را می ‌دادم فقط تحمل آن را از خدا می خواهم چون می ‌دانم این راهی كه می‌روند راه درستی است ناراحت نیستم اما بالاخره درد دوری و فراق سخت است و خدآملیا صبر آن را به من بدهد من كه به پای حضرت زینب هم نمی‌ رسم.

ما آمدیم ایران و در فرودگاه از هم جدا شدیم مادر را به معراج شهدا بردند تا علی را ببیند ولی من را نگذاشتند بروم. فردای آن روز هم تشییع جنازه علی بود.

خاطره اولین نماز جمعه پس از پیروزی انقلاب

اولین نماز جمعه پس از پیروزی انقلاب كه به امامت آیت الله طالقانی برگزار شد، من به همراه مادر رفته بودم.

در بهشت زهرا یك جایی من از مادر عقب افتادم، مادر تعریف می كرد «در حالی كه سرم پایین بود از جلوی انتظامات رد می شدم دیدم جوانی آمد و گفت مادر از این طرف برو، من هم رفتم دوباره آن جوان گفت مادر از آن طرف برو و دوباره این جریان تكرار شد.

یك دفعه من ناراحت شدم و گفتم این چه وضع انتظامات هست من را به این طرف و آن طرف می برید. سرم بلند كردم دیدم علیرضاست. خیلی خوشحال شدم و علی را بغل كردم.»

چون به خاطر شرایط انقلاب بعد از چند ماه بود كه همدیگر را می دیدند. بعد علی دست مادر را گرفت برد پیش دوستان خود و گفت بجه ها نگفتم من امروز مامانم را پیدا می كنم.

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha