شبی که بسیجیان مرگ را رسوا کردند

به گزارش شهدای ایران به نقل از فارس، بررسی خاطرات رزمندگان به خصوص در شب های عملیات زیبایی وصف ناشدنی دارد که برای مخاطب نسل جوان حلاوت خاصی دارد. حال خاطرهای که پیش روی شماست بخشی از دفترچه خاطرات شهید یحیی عامری است که پدرش نیز در سال های دفاع مقدس به شهادت رسیده است:
امام امید دلش پیش ماست. خانواده شهدا منتظرند دل شان را شاد کنیم، پس گرم میشدیم. گُر می گرفتیم و از سرما می سوختیم. دل وقتی محکم باشد، خدشه نداشته باشد، مرگ رسوائیش را به تماشا می نشیند...
مرگ را باید زمینگیر کرد تا آسمان آغوشش را برای نعش فرزندان زهرا(س) باز کند، نوازش مان دهد. بعد آسمان و بعد فوج فوج فرشتگان، هر کس فرشته ای دارد که بر پیکرش فرود خواهد آمد، اما من هنوز نمی دانستم کجای بال فرشته ام گره خواهم خورد و نعش مرا تا عز قدس همراهی خواهد کرد.
نمنم می بارید. کمکم آماده می شدیم. بند پوتینها هرچند محکم تر از دلها نمی شد و پای مان می لغزید در پوتین، اما دل مان هرگز نلغزید. نلغزید، چون دنیا و تعلقاتش را، دلبستگی هایش را همه و همه در دور دستها خاک کرده بودیم و سبک بال آماده پرواز. نباید منتظر دستور فرماندهان می شدیم برای حرکت، اما معلوم نبود چه وقت راه را به طرف منطقه عملیات طی خواهیم کرد. پس هرکس نجوایی داشت. بعضی ها هم خوابی که تا بیداری شبهای بعد توان از تنشان در نکند. بعضی ها هم زیارت عاشورایی یا به صحیفه سجادیه ای دلخوش داشتند و شاد بودند در دلگویه های آخرشان.
هیچ مرگی دنیا را پایان نخواهد داد، اما من در انتظار پایان کار جهان خویش بودم و شهادت هم نقطه آغاز و پایان. من، یک جا در من فرو ریخته بود. پیرمردی را دیدم که از سرما می لرزد. پتوی خودم را به او دادم که او راحت بخوابد و من هم به خاطر اینکه سرما اذیتم نکند، راه رفتم، راه رفتم، راه رفتم، تا گرم بمانم، تا گرم بمانم، تا دلم قرص و محکم بماند، تا دلم نلرزد، بگذار این تن بلرزد، اما دل مباد که بلرزد.
وقت موعود فرا رسید و راه افتادیم. از داخل شیارهای رودخانه حرکت می کردیم و چون ظرف نداشتیم، بچهها غذای گرم را داخل کلاه یا چفیه می ریختند. ما باید طوری حرکت میکردیم که دشمن متوجه ما نشود، وگرنه همه در دم گرفتار آتش سنگین دشمن میشدیم.
زمانی که به سیمخاردار رسیدیم، میدان مین بود و متأسفانه عملیات هم لو رفته بود؛ یعنی دشمن منتظر ما بود و ما باید همراه ستون از روی سیمخاردار عبور می کردیم. باید آرام حرکت می کردم. ناگهان چیزی روی سیم خاردار نظرم را جلب کرد. ایستادم و دقیق نگاه کردم. رزمندهای خود را روی سیم خاردار انداخته بود تا رزمندگان دیگر از روی بدنش عبور کنند. دلم هوری ریخت. زیر پوتینهایم را نیم نگاهی کردم. زانوهایم سست شد. روی کمر جوانی راه می رفتم و جلوتر، جوان دیگر.
تا ته معبر گیج و حیران به راهم ادامه دادم و از خدا خواستم که دیگر این مسیر را نبینم. بدن های خونینی روی سیم های خاردار جان باخته بودند و به شهادت رسیده بودند و من برایم این امکان نبود که بار دیگر تن زخمی شان را به نظاره بنشینم و به خانه ام باز گردم.
در دلم گفتم: خدایا، ای خدای من، مرا باز پس نگردان. و بعد کمی جلوتر، در آن طرف سیم خاردار دو جوان را دیدم که خود را جمع کرده و نشسته اند. گفتم: الان وقت نشستن نیست. گفتند: شما بروید ما می آییم. نشستم و گفتم: پشت سرتان را ببینید، هم سن و سالهای شما خزیده اند روی مرگ و مرگ را به رسوایی کشیده اند. دست بردم به سینه شان تا سرشان را بالا بگیرم. گفتم: کُپ کردهاید...
خوب که دقت کردم فرو ریختم. هر دو چنان زخمی شده بودند که خون همه جایشان را گرفته بود. نشسته بودند تا کسی نفهمد زخمی هستند و دلی را بلرزاند یا رزمندهای را باز پس گرداند برای بردن جسم زخمی شان. به تحمل زخم ها را در آغوش کشیده بودند. توی دلم گفتم: خدای من، اینها چه نشانه هایی است که بر راه من می گذاری! شرمنده شدم و خجل، غافل از اینکه هر دو مجروح شده بودند و ترکش به شکم و قفسه سینه اینها برخورد کرده بود. لحظاتی بعد دشمن از زمین و هوا آتش میریخت.
باز جلوتر، یک میدان مین بود. همه در آن زمین گیر شده بودیم و منتظر باز کردن معبر. یکی از آرپیچیزنها با رشادت تمام بلند شد و توپ دشمن را هدف گرفت و دشمن از ترس فرار کرد. یکی از تخریبچیها که می خواست معبر را باز کند. گرفتار مین والمری بود و ما دورتر نظارهگر بودیم که ناگهان همراه دود و آتش به هوا پرید بعد از چند لحظه متوجه شدیم مانند باران، چیزهایی نرم به سرمان میریزد و معلوم شد که پاره گوشت های تن آن تخریبچی عزیز بوده است. باز نشانه ای دیگر.
خدایا، داری با من چه می کنی! به کدامین سو سوقم می دهی! از میدان مین عبور کردیم، اما در سمت راست من، صدای یاحسین و یازهرا به گوشم خورد. بعد دیدم رزمنده دیگری به شهادت رسید و این رزمنده فرزند پیرمردی بود که شب پتوی خودم را روی سرش کشیده بودم. پیرمرد خَم شد، صورت پسرش را بوسید و راهش را ادامه داد. خودمان را به ارتفاع سوقالجیشی رساندیم که مقر فرماندهی دشمن بود.
جلوتر هم یک میدان مین بود و باز تخریبچیهایی که موانع را گشودند و رزمندگان به عملیات خود ادامه دادند. نارنجکی به طرفم پرت شد و ترکش کوچکی هم به من خورد و یک ترکش هم به قمقمه آب رزمنده دیگر.
تشنگی بود و بچههایی که نعش آنها به بال فرشتگان گره می خورد و بر فراز آسمان به پرواز درمی آمدند. اما من هنوز منتظرم... تا فرشته ای بر بالش گره ام بزند و به عمق آسمان لایتناهی پروازم دهد و نعشم را روی دست های خداوند واگذارد... انشاءالله