کد خبر: ۲۲۷۰
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

سید حمید آمد ولی مادر نبود

یك ماه بعد دوازده شهید آوردند، سید حمید آمد ولی مادر نبود، جنازه‌اش سالم‌تر از بقیه بود، جوراب، ‌پایش و موهایش همان طور مانده بود، بالای سرش نشستم و گفتم: داداش! خوش آمدی اما چه دیر؟
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید
سوم تیر 1337 بسطام از توابع شاهرود شاهد به دنیا آمدن سید حمید هاشمی فرزند عبدالحسین بود.
 
 سید حمید دبیرستان را در شاهرود خواند و در رشته ادبیات دانشگاه تربیت معلم ورامین ادامه تحصیل داد.
 
سید حمید در وقت بیكاری به ورزش تكواندو می پرداخت و یا به مطالعه كتاب های شهید مطهری می پرداخت.
 
پس از پیروزی انقلاب اسلامی با تشكیل هیئتی هفت نفره مسئول بازگرداندن زمین های تصاحبی به مردم شد.
 
با شروع جنگ به جبهه اعزام شد،‌ در عملیات والفجر 8 در منطقه بوارین در اروند رود با برخورد گلوله دشمن شهید و مفقود الجسد شد.
 
پس از دوازده سال جنازه اش كه تا حد زیادی سالم مانده بود به خانواده برگشت و او را در گلزار شهدای بسطام به خاك سپردند.
 
حسن احمدی همرزم شهید در بیان از نحوه شهادت شهید هاشمی می گوید:
 
«سنگرها را یكی یكی پاكسازی كردیم و رسیدیم به كانال،‌ از داخل كانال تیر اندازی می كردند، سید حمید نارنجك گرفت.
رفت داخل كانال. چند لحظه بعد، دیگر صدایش نیامد، بالای سرش رفتم.
خون زیر گلویش پر شده بود. شهید شد.
نمی توانستم او را عقب بیاورم، ‌او را گذاشتیم و به عقب برگشتیم.»
 
خواهرش در بیان خاطره ای از شهید می گوید:
 
«از وقتی حمید بر نگشت، منتظرش بودم. خواب دیدم رفتم كربلا داخل كفشداری حرم بود. كفش هایم را گذاشتم روی پیشخوان.
گفتم: داداش جان ! این جایی؟ یك خبر می دادی كی میای.
خندید، از خواب بیدار شدم.»
 
در خاطره ای از برادر شهید می خوانیم:
 
«مادر هم رفت دست خالی، با این كه دوازده سال منتظر ماند تا از سید حمید خبری شود. بالای قبر مادر  نشستم و گفتم: ماهی یكبار می رفتی سپاه، چقدر گفتم مادر جان! او مفقود الاثره، اگه خبری بشه، سپاه به ما خبر می ده، گوش نكردی.
به خانه رفتم، یك ماه بعد دوازده شهید آوردند. سید حمید آمد ولی مادر نبود.
جنازه اش سالم تر از بقیه بود، جوراب، ‌پایش و موهایش همان طور مانده بود. بالای سرش نشستم و گفتم: داداش ! خوش آمدی اما چه دیر؟»
 
قسمتی از وصیتنامه شهید سید حمید هاشمی:
 
«آری مكتب آقا اباعبدالله الحسین و یارانش با زندگی ننگین و خفت بار مغایرت و مخالفت دارد. لذا برای دفاع از احكام الله می بایست قیام كرد. هر گونه سستی و محافظه كاری برای اسلام و مسلمین ضربه ای خواهد بود. لذا بنده با همین تفكر در این برهه از زمان كه اسلام نیاز به خون دارد، خویشتن را مهیا نمودم و گام برداشتم،‌ در راهی كه عاقبت آن بزرگترین سعادت نهفته است و آن شهادت است.
 
آری تمام بزرگان دین ما از این هراس داشتند كه مبادا مرگ در بستر خواب به سراغشان برود. كسانی باید كه از مرگ بترسند و غصه بخورند كه اعتقادی به یوم الحساب و یوم الحسرت و تبلی السرائر ندارند،‌آنها خویش را مشغول و بازیچه دنیا قرار داده اند.
 
شهادت برای ما شكست نیست، بلكه اوج پیروزی ما محسوب می شود؛ چرا كه به هدف نهایی خویش دست یافته ایم.
 
حال ای راهیان قدس و كربلا! امروز دیگر محمد (ص) خوشحال است؛ چرا كه پیروانش حماسه آفریدند و علی (ع) نیز از ما خوشنود به لحاظ اینكه شیعیانش قیامت به پا كرده اند و حسین (ع) بسیار شادمان است؛ ‌زیرا ‌خونش در رگ های جوانان رزمنده ما به جوش آمده است.
 
این شاهدان همیشه زنده تاریخ به خوبی شاهد احوالاتمان هستند كه چگونه از خون هایی كه نا پاكان از پاك مردان بر زمین ریختند و می ریزند سروها و لاله ها روییده. دگر بار یاد آور می شوم اگر تنم را به دار ظلم آویزند و اگر چشمم را در كاسه ها ریزند، اگر لبانم را بدوزند و جسمم را بسوزانند، اگر بر سنگ كوبند و جدا سازند، محال است كه فراموش سازم آن عمل سوگندم كه با خدای خویش بستم، لذا در این زمان دشمنان اسلام ،‌مكتب و انقلاب به این حقیقت پی خواهند برد.
 
اگر تمامی جوارح واعضای بدنم را از من بگیرند هرگز نخواهند توانست ایمان را از من بگیرند.»
 
منبع: دانشجو

  

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha