کد خبر: ۲۱۵۰
تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

تسبیح شهید اصغر اکبرزاده

آقا حجت یکی از دوستان پدرم بود که بیشتر اوقات بین جبهه جنگ وشهر در آمد و شد بود، مرد خوبی بود قوی هیکل با موهای کم پشت و ریشهای صاف و مرتب. انصافا نور ایمان به وضوح در چهره و پیشانی اش هویدا بود. آن روز عصر که تعدادی از مردهای محل دور هم جمع شده بودند و د
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

خانه کوچک ما که به تازگی به آنجا نقل مکان کرده بودیم علی رغم نیمه تمام بودن ترجیح دادیم که منزل مختصر کوچک خودمان بهتر از اجاره نشینی است، بهرحال به داخل اطاقم خزیدم، بسته را باز کردم، یک عدد تسبیح و مهر و یک جانماز بود. تسبیح ساخته شده ازگِل و خاک مطهر جبهه جایی که فرشتگان مقرب الهی بال میگسترانند. حس عجیبی را به آدم منتقل میکرد. تسبیح و مهر و جانماز را به پدرم باز گرداندم و دیگر هیچ اطلاعی از بودن و نبودن آن نداشتم تا اینکه بعد از مدتی پدرم در عملیات و الفجر 2 در پیرانشهر به درجه شهادت رسید و چند روز بعد ساک و وسایل شخصی او را برایمان آوردند، قرآنی که آغشته به خون پاک او بود و مقداری لباس، دیدم مادرم با دقت بیشتری ساک را میکاود، گفتم مادر دنبال چیز خاصی هستید؟ و او در حالیکه  اشک پهنای صورتش را فرا گرفته بود گفت تسبیح بابات نیست.

گفتم خوب شاید گم شده و یا از دستش افتاده اما او مرتب همان یک جمله را تکرار میکرد، تسبیح بابات نیست. بارها میدیدمش که به کنجی خزیده و آرام و بی صدا گریه می کند، هر بار که می پرسیدم مادر چی شده؟ چرا انقدر بیقراری؟ با نگاهی نا امید و مستاصل میگفت: تسبیح بابات. خدایا چه جوابی داشتم؟ از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمی آمد بیشتر درمانده و کلافه میشدم. هفته ها و ماهها از پی هم میرفتند و مادر با غمی وصف ناپذیر به دنبال تنها یادبود همسر، روزگار میگذرانید.

مادر می گفت شاید برای شما سوال باشد که من چرا اینقدر به دنبال این تسبیح هستم؟ جوابش این است که پدرتان علاقه خاصی به این مهر و تسبیح داشت و همواره موقع عبادت از این مهر و تسبیح استفاده میکرد. من خودم بارها پدرم را در موقع ذکر گفتن دیده بودم که از این تسبیح استفاده میکند.

خواسته مادر پر بیراه هم نبود. او به دنبال چیزی بود که یاد و خاطره یوسف گمگشته را برایش تداعی کند، یعقوب از بوئیدن و لمس کردن پیراهن یوسف روحی تازه در کالبدش دمیده میشد و رنج فراق و دوری را برایش قابل تحمل میکرد و مادر از این قائده مستثنی نبود. دو روز به چهار ماه و دهمین روز شهادت پدر باقی مانده بود و تقریبا همه ما در تکاپوی تهیه و آماده سازی وسایل و غذاهای مورد نظر بودیم. مادر با دقت وسواس همیشگی اش سعی در انجام مراسم به بهترین وجه ممکن بود.

در انتهای آن روز پر مشغله و طولانی مادر شب بخیر گفت و رفت که بخوابد. صبح آن روز در حالیکه اشک بر گونه هایش جاری بود تسبیح گمشده پدر در دستانی که بشدت میلرزید قرار داشت. مادر با کلماتی مقطع و بریده بریده ادامه داد که دیشب پدرت را به خواب دیدم، بقدری سرزنده و سرحال بود که دیدنش هر بیننده ای را به وجد میاورد، لباس خاکی رنگش پوتین واکس زده اش و چفیه دور گردنش و از همه مهمتر عجله ای که برای رفتن داشت همه و همه حکایت از این داشت که او کماکان باید برود. همانطور که همیشه هر وقت او را به خواب میبینم میگوید عجله دارم. بچه ها ( رزمنده ها ) منتظر هستند و باید بروم.

مادر ادامه داد: پدرت با نگاه نافذش نگاهم کرد و همان طور که ایستاده بود گفت چیه؟ چرا اینقدر مضطرب و نگرانی؟ چرا اینقدر گریه میکنی؟ گفتم تسبیح شما، تنها یادگار پر مهر و دوستداشتنی است که همواره در دستانت بود نیست. پدرت گفت یعنی اینقدر برایت مهم  است؟ گفتم بله، بوی شما را میدهد و من با این رایحه تازه میشوم. دستش را در جیبش فرو برد و تسبیح را بیرون آورد و به من گفت دستت را باز کن و او در حالیکه لبخند ملیحی بر لبان داشت آرام تسبیح را در دستان من قرار داد و بعد بلافاصله و بدون گفتن هیچ حرفی بسرعت از آنجا دور شد.

مادر؛ در حالیکه بشدت گریه میکرد و شانه هایش از شدت گریه تکان میخورد با صدایی بغزآلود، صدایی که انگار از پس قرون و اعصار می آمد با کلماتی همچنان مقطع و بریده ادامه داد خدا را شکر

انتشار یافته: ۱
غیر قابل انتشار:
محمدعلی اکبرزاده
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۵۶ - ۱۳۹۷/۰۹/۱۶
0
0
باسلام فرزندشهیداکبرزاده هستم نزدیک به چهل جلد کتاب تخصصی دفاع مقدس تالیف کردم اکنون قصدساخت مستندی درباره پدرم وتعدادی شهدای دیگردارم ولی نیازمندبودجه ام لطفاهمکاری کنیدباتشکر.شماره تماسم
۰۹۲۱۱۹۰۲۳۱۰
نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha