کد خبر: ۲۰۰۹
تاریخ انتشار: ۲۵ تير ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

پاره تن مادر لبنانی در قطعه 24 آرمیده است

گلزار شهدای ما در كنار شهدای دفاع مقدس، 20 شهید لبنانی را نیز در خود جای داده است. یكی از این شهدا، محمدحسن هاشم می باشد.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش شهدای ایران، بعدازظهر یكی از روزهای گرم تیرماه، كه خورشید تمام گرمایش را بی رحمانه به سر و روی عابرین می تاباند، در قطعه 24 شهدا، بر سر مزار شهیدی از لبنان هستم . 

پرچم برافراشته شده حزب الله و تصویر رهبرمعظم انقلاب و سیدحسن نصرالله بر بالای مزار می درخشد.

تا آمدن جمع، منتظر می مانم .هیچ صدایی نیست. در سكوتی ژرف، به اطراف كه نگاه می كنم، عكس ها درمقابل چشمانم جان می گیرند. همیشه اینجا برایم آرامش بخش است. قطعه شهدا را زیباتر از همیشه می یابم گویا تكه ای از بهشت را می بینم.

پس از زمانی كه درست نمی دانم چقدر از آمدنم گذشته است، صدای همهمه و نجواهایی را در پشت سرم حس می كنم. به آرامی برمی گردم و نگاه می كنم. گروه رسیده اند. آقای یزدی و همراهان سخت مشغولند. فیلمبرداران و عكاسان چند قدمی را به حالت دو در جلو گروه در حركتند. آقای صمدی كه از خبرگزاری فارس آمده، با سلام و تعارفات اولیه، خودش را معرفی می كند. آقای یزدی كه به گمانم اسباب سفر این مادر را به ایران و برای دیدار از فرزند شهیدش آماده كرده اند، بسیار مراقب وی هستند. مادر كه زنی 80 ساله می ماند، به سختی حركت می كند. او را بر روی ویلچر می نشانند و تا نزدیكی های قطعه شهدا می آورند . ولی از آنجا به بعد جای حركت ویلچر نیست. یكی از بچه های گروه، شتابان و با عجله واكری را از پشت اتومبیل بیرون می آورد. همراهان به این مادر كمك می كنند تا واكر را بگیرد. حركت برای او آنقدر دشوار است كه مسافت چندقدمی را شاید باور نكنید با كمك گرفتن از گروه، یك ربع- بیست دقیقه ای طول می كشد و گروه به احترام این مادر، پشت سر او و با طمأنینه به راه می افتند. مادر به آرامی به عكس ها نگاه می كند و وقتی بر سر مزار فرزند می رسد.... همه نگاه ها به اوست. یكی از بچه ها با پیچ گوشتی عكس را از قاب بالای سر مزار بیرون می كشد و به دستان مادر می دهد. او با مشقت بسیار به روی سنگ قبر می نشیند و دیگر حال خود را نمی فهمد. به پهنای صورت اشك می ریزد و برای فرزند جوانش نوحه سرایی می كند. او به زبان عربی با سوز و گداز نوحه می خواند- همه در یك آن فراموش می كنیم كه جو، رسمی است، با وجودی كه خیلی كم متوجه نجواهایش می شویم- بدون كمترین خجالتی، به آرامی و هركدام در تنهایی مان، برای این مادر و دل شكسته اش اشك می ریزیم. نگاهی به گروه می كنم، همه دستها را روی صورت گذاشته و گریه می كنند. مادر یك ریز و پی درپی زبان گرفته و با فرزندش سخن می گوید. عكس فرزند را بارها و بارها به آغوش می كشد، می بوسد و می بوید.

زمان زیادی می گذرد كم كم خانواده ها نیز به این جمع اضافه می شوند و اعضای گروه، در مقابل پرسش خانواده ها، پاسخ می دهند.

گذشت ساعت را حس نمی كنیم كه ناگاه یكی از اعضا، زمان را برایمان می گوید. گویی از اینجا به مرقد امام(ره) می روند. همه آماده رفتن می شویم. مادر كه متوجه جمع و جوركردن وسایل می شود، می داند كه وداعی سخت با فرزندش دارد. صدایش می لرزد. تمام اعضای بدنش به ارتعاش درمی آید. چگونه با فرزند وداع كند. او كه همسرش را سالها پیش از دست داده و فرزند برایش قوت قلبی بوده، حالا فرزند را هم از دست داده است و دیگر كسی را ندارد. زن جوان دیگری همراه اوست. از مترجم نسبت او را می پرسم. می گوید: او هیچ كس را ندارد و حالا این خانم خدمتكار همیشه وهمه جا با اوست و كارهایش را انجام می دهد و وظیفه پرستاری از او را برعهده دارد. زن جوانی كه با لبخندی شیرین از همه پذیرایی می كند و لحظه ای از پیرزن جدا نمی شود. 

¤¤¤

گلزار شهدای ما در كنار شهدای دفاع مقدس، 20 شهید لبنانی را نیز در خود جای داده است. یكی از این شهدا، محمدحسن هاشم می باشد. مادر این شهید قبلا یك بار برای دیدار مزار فرزند شهیدش به ایران آمده و اكنون برای دومین بار مقدمات سفر توسط حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی برایش فراهم شد. به این بهانه مصاحبه ای هرچند كوتاه با وی داشتیم كه از نظر می گذرانیم:

¤ لطفا خودتان را معرفی كنید؟ 

من «عبده خلیل قاسم» در سال 1931 میلادی در جنوب لبنان به دنیا آمدم. و در حال حاضر زنی تنها هستم كه در روستای «یحمر» در حوالی نبطیه زندگی می كنم.

¤ چند فرزند دارید؟

محمد تنها فرزند من بود. پدرش سالها پیش از دنیا رفت. زمانی كه محمد حدوداً شش ساله بود. محمد همه دار و ندار زندگیم بود.

¤ از این كه فرزندتان در قطعه شهدای ایران دفن است چه احساسی دارید؟

افتخار می كنم كه پسرم در كشور ایران شهید شده است. خودم هم دوست دارم در سرزمین ایران بمیرم چون اینجا سرزمین پاك و طاهری است.

¤ از آمدن محمد به ایران برایمان بگویید؟

وی كه از نیروهای حزب الله لبنان بود، بارها و بارها آرزو می كرد در زمان جنگ عراق و شاید دنیای كفر علیه ایران، به رزمندگان اسلام در جبهه ها بپیوندد. شهید محمدحسن چهارماه قبل از شهادتش ازدواج كرد تا سنت پیامبراكرم(ص) را به جای آورد و با دین كامل به ملاقات خداوند برود. وقتی دید كه دل من راضی نمی شود، گفت می خواهم برای دیدار پدر بزرگ به ایران بروم. حال اینكه خاك فاو آماده بود تا با خون این شهید لبنانی و سایر رزمندگان اسلام آبیاری شود.

¤ ازنظر اخلاقی محمد چگونه فرزندی بود؟

محمد جوانی پرهیزگار و دوست داشتنی بود كه باعث افتخار من و سربلندی همه شیعیان است.

او هفت ساله بود كه شروع به خواندن نماز كرد و هیچ وقت روزه هایش ترك نمی شد. محمد هم مانند اجداد پاكش متدین و ملتزم به شرع مقدس بود.

¤ چگونه از شهادت محمد باخبر شدید؟

مدتی بود كه از محمد خبری نداشتم. هربار كه از دوستانش سراغش را می گرفتم می گفتند حالش خوب است. تا اینكه بعد از چهارماه، چند نفر به درب منزل ما آمدند و خبر شهادت محمد را به من دادند. البته شهادت محمد به من الهام شده بود. زمانی كه من خبر شهادت محمد را نداشتم، به مكه رفته بودم. در آنجا در سعی بین صفا و مروه محمد را در میان جمعیت می دیدم كه لباس دامادی برتن دارد و خیلی زیبا شده است. 

¤ از اینكه مزار محمد در ایران و طی كردن این مسیر برای شما سخت است، خسته نمی شوید؟

مگر می شود دلتنگ و خسته نبود. درلبنان نیز یادبودی از او ساخته اند كه هر وقت دلتنگ می شوم به آنجا می روم.

¤ چه پیامی برای ملت ایران دارید؟

من همواره دعاگوی ملت ایران هستم و حتی باید از آنان عذرخواهی كنم كه فرزندم در خاك و آب ایران دفن شده است و گوشه ای از این سرزمین مقدس را اشغال كرده است.

¤سؤال پایانی این است كه آیا دوست دارید به حضور مقام معظم رهبری برسید؟

(مادر با بوسیدن دست خود و نشان دادن شور و اشتیاق) این گونه می گوید: چه اتفاقی می تواند از این بهتر و دلچسب تر باشد.

 بالای سر مزار این گونه نوشته شده:

بسیجی پاكباخته حضرت روح الله

شهید محمد حسن هاشم

تولد: 1342

روستای: جبشیت- جنوب لبنان

شهادت: 1364 هجری شمسی

عملیات والفجر هشت فاو

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار