دژی که از جنازه عراقیها سیاه شده بود
به گزارش شهدای ایران به نقل از فارس، حضور تیپ محمد رسول الله (ص) به عنوان خط شکن و عمل کننده در دل دشمن صحنه های زیبایی از خود به جای گذاشته. به خصوص آنکه فرماندهی این تیپ برعهده سردار جاویدان الاثر مهندس حاج احمد متوسلیان بوده است. او دارای مکتب خاصی در نبرد بود که هنوز هم در میان نیروهای باقی مانده از او نیز باقی مانده است. آنچه پیش روی شماست برش هایی از خاطرات سردار جعفر جهروتی زاده، فرمانده گردان تخریب تیپ محمد رسول الله(ص) در عملیات الی بیت المقدس است.
گردان تخریب سمت راست جاده و گردان سلمان به فرماندهی حسین قجه ای سمت چپ پدافند کرده بودند. یکی دو گردان هم وسط پدافند کرده بودند. درگیری خیلی شدید بود و فشار زیادی روی گردان سلمان بود. سمت راست و چپ ما با 48 ساعت تاخیر الحاق برقرار کرده بود. سمت چپ هم یگان عمل کننده بود، نتوانسته بود زود با ما دست بدهد. این بود که گردان سلمان از دو طرف در محاصره عراقی ها افتاد. البته آتش عراق روی کلّ خط خیلی شدید بود اما به محوری که گردان سلمان در آن عمل میکرد فشار زیادی وارد میکردند تا از آنجا راهی باز کنند و داخل بیایند. اگر این اتفاق میافتاد همه نیروهای ما را دور میزدند. گردان سلمان هم در واقع دو جبهه باز کرده بود. هم باید سمت چپ را نگه میداشت و هم جبهه مقابل را، رفتم سمت گردان سلمان و دیدم وضع شان خیلی ناجور است. انبوهی از شهدا و مجروحان روی زمین افتاده بودند. حسین قجهای به من گفت:وضع مهمات بچهها خیلی خراب است.
خود او دایم در خط میدوید. به این طرف و آن طرف می دوید و برای بچه ها خشاب پر میکرد. هیچ توجهی به خمپارههایی که نزدیکش منفجر میشد یا تیری که از بغل گوشش میگذشت، نداشت. به بچههای گردان مهمات میرساند و به آن روحیه میداد که مقاومت کنند. برگشتم عقب و یک وانت مهمات برایشان بردم.
مدتی گذشت. دیدم، اوضاع لحظه به لحظه خراب تر میشود. حسین قجه ای آن طرف جاده شهید شده بود و نیروهایش هم تمام شده بودند و هیچ راهی وجود نداشت جز اینکه یک گردان تازه نفس جایگزین شود.
بالافاصله آمدم عقب. عراق جاده را با موشکهای سه متری و کاتیوشا آش و لاش کرده بود. راهها بسته و اوضاع منطقه حسابی وخیم بود. مقداری که پیاده آمدم، یک آیفای عراقی پیدا کردم و نشستم پشت فرمان و به سمت انرژی اتمی رفتم. وقتی رسیدم، حاج احمد و چند نفر فرماندهان جلسه داشتند. رفتم جلوی کانکسی که در آن جلسه برقرار بود. مگر کسی جرات میکرد به حاج احمد بگوید که حسین قجهای به شهادت رسیده، واقعا خیلی سخت بود. پیش خودم میگفتم که خدایا چه کار کنم، چه کار نکنم، بالاخره حاج احمد را صدا زدم. حاج احمد آمد بیرون و گفت: چیه؟
فهمید که حالا من وسط جلسه صدایش کردهام خبری شد، گفتم: هیچی حاجی، وضع خط قجه ای خیلی ناجور است و نیروهایش همه شهید شدهاند. نیروی کمکی برایش بفرست.
گفت: حالا می فرستم.
خیالش راحت بود، گفت: تا قجهای هست هرگز جای نگرانی نیست.
برگشت توی جلسه و رضا چراغی بیرون آمد و گفت: چی شده؟
رضا چراغی و حسین قجه ای از برادر به هم نزدیکتر بودند. این دو خیلی به هم علاقه داشتند.
گفتم: هیچی حسین قجهای زخمی شده.
گفت: خب الحمدالله.
گفتم: چرا میگویی الحمدالله.
گفت: اگر زخمی شده برمیگردد عقب و من مطمئنام که زنده میماند.
دیدم وضع خط خیلی ناجور است و نمیشود همین طور دست روی دست گذاشت. حاج احمد هم مدتی بعد بیرون آمد. دو سه متر از او فاصله گرفتم و گفتم: حاجی، قجهای شهید شد.
چنان زد روی دستش که از صدای آن همه از کانکس بیرون ریختند. بلافاصله چراغی را صدا زد و گفت: سریع دو تا گروهان آماده کن ببر جای قجه ای.
دو گروهان برای کمک به گردان سلمان سریع آماده شدند. پس از این مرحله - مرحله اول - نیروها برای مرحله دوم آماده شدند که هدف از آن، رفتن به آن طرف جاده و ادامه کار تا رسیدن به مرز جنوب بود که در این مسیر ضمن پاکسازی، دشمن تا حدودی خودشان را به پاسگاه و دژ «کوت سواری» برسانند. میادین مین زیادی هم پیش روی نیروها بود. در این مرحله بچهها با یک جنگ تمام عیار روبهرو شدند. آنها با اسلحه کلاش و آرپیجی و حداکثر تیربار، اما عراقیها با تانکهای تی 72 و نفربرهای زرهی و سلاحهای سنگین میجنگیدند. در واقع گوشت در مقابل توپ و تانک و سلاحهای مدرن دشمن مقاومت میکرد. یادم هست چند تا از بچههاهی ما اسیر شدند اما دشمن فرصت نکرد آنها را از منطقه بیرون ببرد و بلافاصله ما با حملهای به دشمن آنها را آزاد کردیم.
در مرحله دوم، در پاسگاه کوت سواری که همان دژ مرزی محسوب میشد، وضعیتی که برای گردان سلمان در مرحله اول پیش آمده بود، برای گردان عمار پیش آمد. در سمت چپ گردان عمار هیچ نیرویی وارد عمل نشد و این گردان تحت فشار دشمن قرار گرفت.
قبل از این که به دژ برسیم میدان مین بسیار بزرگی در مقابل بود. معبر باز کردیم و نیروها خودشان را به دژ رساندند و با دشمن درگیر شدند. حاج احمد به ما گفته بود که مینهای پشت سر نیروها را به هیچ عنوان خنثی نکنید. احتمال میداد دشمن از آن طرف بتواند جلو بیاید و از پشت نیروها را بکوبد. میدان مین، مانعی بود در مقابل دشمن تا از نفوذ آنها جلوگیری کند.
ما از قسمت وسط فقط یک جاده به دژ باز کردیم. سمت راست و چپ گردان عمار میدان مین خنثی نشده بود و به همین خاطر این گردان باید فشار دشمن را تحمل میکرد و اگر میخواست عقبنشینی کند، همه گردان در این میدان مین قتل عام میشدند. بنابراین نیروهای گردان عمار وقتی پشت سرشان میدان مین را میدیدند، دیگر با تمام توان جلوی دشمن مقاومت میکردند. البته این میدان مین اطمینان خاطری هم بود برای بچهها که احتمال نفوذ دشمن را از پشت سر تا مقدار زیادی منتفی میکرد. عراقیها روی این دژ مرزی از صبح تا شب بیش از ده، پانزده پاتک شدید کردند. میآمدند روی دژ، بچهها مقاومت میکردند و آنها پس مینشستند. روی دژ مرزی از جنازه عراقیها سیاه شده بود. جنگ تمام عیاری بود. اگر سر ظهر میخواستی یک کنسرو بازکنی و بخوری، جا برای نشستن نبود و باید روی جنازه عراقی مینشستی. ما شهدا و مجروحین خودمان را بلافاصله به عقب منتقل میکردیم، ولی جنازههای عراقی همین طور روی زمین میماندند.
چند روز بعد بوی بد این جنازهها که حسابی آفتاب خوردند، بچهها را به شدت اذیت میکرد. عراقیها روزی چندین بار با تانک و زرهی و نفربر و نیروهای پیاده روی دژ پاتک شدید میکردند. من خودم به قدری آرپیجی زده بودم که از گوشم خون میآمد. دو تا خمپاره کار گذاشته بودم و با این که یک دست هم بیشتر نداشتم، مرتب خمپاره 60 روی سر دشمن میریختیم. آتش دشمن همچنان بود که هیچ توپ صد و ششی جرات نمیکرد روی خاکریز برود و سمت دشمن شلیک کند. تنها یک دریادل بسیجی به نام حسین ترابی که مسوول واحد صد و شش تیپ بود با جرات میرفت روی دژ و تانکهای عراقیها را شکار میکرد.
با این همه، بچهها مقاومت کردند تا جایی که دشمن مایوس شد و به این نتیجه رسید که هر چه قدر حمله کند و پاتک بزند، به جایی نمیرسد.
درگیری های مرحله دوم عملیات همین طور ادامه داشت تا این که مرحله بعد در نزدیکی جاده شلمچه شروع شد. رفتیم سمت راست منطقه عملیاتی و شروع به حمله کردیم. در این قسمت دشمن یک تعداد میدان مین ایجاد کرده بود. یک شب قبل از شروع این مرحله از عملیات رفتم برای شناسایی وضعیت منطقه و برخوردم با یک مین جدیدی که تا آن موقع بچههای ما آموزش آن را ندیده بودند. در میدان مینی که ما باید از آن عبور میکردیم، هشتاد درصد از این مین کار گذاشته بودند که به آن «مین لغزنده» میگویند. لازم به ذکر است که هر چقدر به خرمشهر نزدیک میشدیم. میدان مین دشمن بیشتر میشد. بعدها در اطراف خرمشهر حدود 95000 مین خنثی و جمعآوری شد.
بلافاصله همان شب دو تا از این مینها را برداشتم. نیروهای دشمن هم مرتب میدان مین را کنترل میکردند. در شب منور میزدند و در روز هم میآمدند و آن را کنترل میکردند. آن دو مین را طوری بر داشتیم که دشمن متوجه نشود. آمدیم و در یک زمان بسیار کم، پشت خاکریز آن را به بچههای تخریب آموزش دادیم. روش شناخت مین هم اینگونه بود که بعداز پیدا کردن، ابتدا چاشنیاش را باز میکردیم. سپس روی آن کار میکردیم که ببینیم این مین بر اثر چه نوع فشاری عمل میکند. وقتی روی مین تازه یافته کار کردیم، دیدیم که با فشار مستقیم عمل نمیکند. بلکه براثر لغزش منفجر میشود. یعنی پا که روی آن میگذاری، یک طرفش میرود پایین و همین باعث انفجار میشود.
شب بعد بچههای تخریب با خودگردانهای عمل کننده وارد کار شدند و معبر باز کردند و مرحله سوم عملیات هم شروع شد و به سمت جاده شلمچه رفتیم.
محمود شهبازی که ابتدا قائم مقام تیپ بود و در عملیات بیت المقدس مسئول محور، در همان نقطه رهایی، زمانی که میخواستیم حرکت کنیم به سمت جاده، به شهادت رسید.
از کنار یک جاده خاکی حرکت کردیم. باید خودمان رامیرساندیم به خاکریز دشمن. سمت چپ ما تیپ عمل کننده وارد عمل شده بود و این تیپ باید میآمد و خودش را به ما میرساند. از کنار جاده آمدیم و به میدان مین دشمن رسیدیم. دشمن را در روبهرو دقیقا میدیدیم. دوشکا و تیربارهایش هم در دید ما بود. بچهها در سایه این جاده خاکی، سایهها که مهتاب انداخته بود، حرکت میکردند. به «محمد زنگنه»، یکی از بچههای تخریب گفتم که با اسلحه یک گوشهای بنشیند. تیرانداز قابلی بود و در کار تخریب هم بسیار مهارت داشت.
گفتم:تو بنشین و مراقب باش و اگر عراقیها خواستند حرکتی کنند، آتششان را خاموش کن تا من میدان را خنثی کنم.
با یک دست سالم به همراه یکی از بچهها شروع کردم به خنثی کردن و جلو رفتن. میدان مین طوری بود که درست میرفت زیر خاکریز عراقیها. تقریبا آخرهای میدان مین را داشتیم خنثی میکردیم و رسیده بودیم پای خاکریز که یک مرتبه نارنجکی از سمت عراقیها به طرف پایین پرت شد. بلافاصله نارنجک را برداشتم و انداختم به طرف خودشان. زنگنه از پشت شروع کرد به تیراندازی. عراقیها هم دوشکا را روی بچهها گرفتند. قبل از این که به خاکریز دشمن بزنیم، چند نفری همان جا به شهادت رسیدند ولی درگیری متوقف نشد و بچهها عراقیها را پس زدند و ریختند و خط دشمن را گرفتند.
وقتی خط دشمن را گرفتیم و مستقر شدیم یک مرتبه متوجه شدیم تیپ عمل کننده در سمت چپ ما پشت میدان مین گیر کرده و سمت چپ ما خالی است. تانک های عراقی به طرف مان شلیک میکردند. جاده ای سمت چپ ما به صورت اُریب قرار داشت که از آن جا تیر مستقیم تانک امان بچهها را بریده بود. دیدم وضع خیلی خراب است. بلند شدم و تعدادی از بچهها را برداشتم و رفتم آن طرف خاکریز، به جایی که تیپ فجر بباید از آنجا به خاکریز دشمن میزد. شروع کردیم به زدن تانکهای عراقی و چند نفر از عراقیها را اسیر کردیم و مجبور شدیم همان جا اعدامشان کنیم. البته دلمان نمیخواست که آنها را بکشیم ولی نمیتوانستیم آنها را به عقبه خودمان منتقل کنیم. از طرفی هم اگر رهایشان میکردیم، آنها ما را میکشتند، در وضعتی قرار گرفتیم که جز کشتن آنها راهی نداشتیم.
دشمن فهمیده بود که نفسهای آخرش را میکشد و ما نزدیک به آن نقطهای هستیم که با برداشتن یک قدم دیگر به اروند رود میرسیم. به همین خاطر با تمام قدرت به میدان آمده بود و تلاش میکردم از شکست خودش جلوگیری کنم. شروع کردیم به کشتن عراقیها و از آن طرف نیز یگانهای دیگر وارد عمل شدند و بالاخره خودمان را به جاده شلمچه رساندیم.
ادامه دارد...