شما جانبازان با همه فرق دارید!!

همینطور که رضا دور اتاق می گشت و با دقت به همه چیز نگاه می کرد، یک دفعه حاج رسول وارد اتاق شد وسلام وعلیک گرمی کرد و گفت: چرا نمی شینید؟!... رضا روی صندلی چوبی گوشه اتاق نشست. دانشجوی سال آخر روانشناسی بود و داشت روی پایان نامهاش کار می کرد که موضوعش بررسی روانشناختی احساس بازماندگان جنگ بود و قرار بود چندتا مورد عینی هم تو تحقیقش باشه.
تا اون روز نتیجه تحقیقات واطلاعاتی که جمع آوری کرده بود نشون دهنده عوارض روحی و روانی سنگینی بود که زندگی خیلی ازجانبازا و ایثار گرا رو تحت تأثیر قرار داده بود.
رضاگفت: شما چقدر مدال دارید حاج آقا! قهرمانید دیگه...! یکدفعه حالت چهره حاج رسول تغییر کرد و گفت: قهرمانی که به مدال نیست، قهرمان اونیه که به خط پایان برسه. ماکه وسط راه، به خاطر بی لیاقتیمون،خدا برای همیشه نشوندمون رو این صندلی وخیلی ساله منتظر دیدن خط پایانیم. به ما نمی گن قهرمان، می گن جامونده...
رضا بالحنی حق به جانب گفت: شما که همه جا اولین...فرق دارین...سهمیه دارین... وقتی می خواین یه کاری بکنین،مانعی جلوتون نیست...! حاجی لبشو با دندون گزید و هیچی نگفت.چند لحظه سکوت حکمفرما شد که یکدفعه خانوم حاج رسول با یه سینی چای اومد جلو در اتاق. حاج رسول رفت دم در اتاق وخواست سینی رو بگیره که یکدفعه چرخ ویلچرش کمی به چار چوب در کشیده شد و تسلط حاج رسولرو کمی به هم زد و باعث شد چاییها بریزه تو سینی. صورت خانوم حاجی از خجالت کمی سرخ شد و ساکت برگشت طرف آشپزخونه.
رضا استکانش رو گذاشت روی میز کوچک بغل دستش وگفت: خب حتما شما رو همینطوری قبول کردن دیگه....! حاجی کمی چهرهاش رو در هم کشید وگفت: بله قبول کرده، اون با یه هدف الهی اومد تو زندگی من اما از این زندگی بیشتر سختی نصیبش شده... رضا با سرعت پرسید: چرا سختی؟! شماکه بهتون امکانات زیادی میدن،پول، سهمیه و خیلی چیزای دیگه؛ مگه اینطور نیست؟!
حاج رسول با لحنی مظلومانه انگار که نتونه از خودش دفاع کنه گفت: به خاطر شرایط من، همسرم مجبوره خیلی کارا رو خودش انجام بده، تو جابهجا شدن من کمکم کنه، وقتی می ریم بیرون من نمی تونم شونه به شونه اش راه برم و خیلی از کارایی که همه مَردا واسه همسرشون انجام میدن رو براش انجام بدم، تازه خیلی از بارای منم رو دوش اونه. به نظر شما اینا با پول جبران میشه؟! رضا بعد از مکث کوتاهی که پشیمونیش رو از حرفی که زده بود نشون می داد پرسید: شما سال هاست رو این چرخ نشستید، دلتون واسه راه رفتن تنگ نشده ؟ از این چرخ خسته اید، نه؟ حاج رسول لبخندی زد وگفت: اگه این چرخ از ما خسته نشده باشه که این همه ازش کار می کشیم،من نشدم.خدا اینطوری راضیه، هرچه از دوست رسد نیکوست...
به نقل از جانباز نیوز