کد خبر: ۱۰۲۰۵
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

هنوز بوی گاز خردل جان رزمندگان ایرانی را می‌سوزاند

زمانی كه تصمیم به مصاحبه با جانبازان شیمیایی دوران دفاع مقدس گرفتم نمی‌دانستم تا چه اندازه كار سختی پیش رو خواهم داشت. قصد داشتم با این جانبازان گفت‌وگو كنم و بخواهم لحظاتی كه تلخی ِ گزنده عامل بمب‌های شیمیایی كه تا عمق جانشان را سوزانده به تصویر بكشند. ا
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش گروه فرهنگی پایگاه خبری شهدای ایران؛

شیمیایی شدن در ۲۲ سالگی
بالاخره پس از چند بار رفتن و آمدن و تماس گرفتن «محمدعلی كارآموزیان» یكی از جانبازان شیمیایی ۷۰درصد دقایقی همكلام‌مان شد و از لحظه شیمیایی شدن و وضعیت حالش پس از آن گفت. با اینكه صحبت كردن مداوم و طولانی، حنجره آسیب‌دیده‌‌اش را اذیت می‌كرد ولی كارآموزیان ما را تحمل كرد و سخاوتمندانه از دقایق و ساعاتی گفت كه از سخت‌ترین لحظات عمرش بوده است. او امسال ۵۰ ساله شده. زمانی كه تنها ۲۲ سال بیشتر نداشته شیمیایی می‌شود. می‌گوید در ۵۰ سالگی از یك طرف با مسائل زندگی خودش درگیر است و از طرف دیگر با مسائل مربوط به شیمیایی بودنش.
كارآموزیان می‌گوید: «من سال ۶۱ عازم جبهه‌ها شدم و تا سال ۶۴ كه در عملیات والفجر۸ شیمیایی شدم به طور مداوم و بدون وقفه در جبهه‌ها حضور داشتم. بعد از آن برای مداوا به كشور هلند رفتم و چند ماهی آنجا تحت مداوا قرار گرفتم. سپس در عملیات مرصاد حضور یافتم. پس از اتمام جنگ به كرمان، استان محل زندگی‌ام برگشتم.» آنچه می‌خوانید روایت این جانباز شیمیایی از حضورش در جبهه‌هاست.
عملیات والفجر۸ بیستم بهمن ماه انجام شد. ما یك روز در منطقه و در جلوی جبهه در خط مقدم بودیم و عصر برای استراحت به آن سوی اروند كه خاك خودمان بود برگشتیم. شب را در خانه‌ای كه برای اهالی آنجا بود استراحت كردیم و صبح بعد از خوردن صبحانه در حال آماده شدن برای رفتن به منطقه بودیم. صبح خیلی زود از خواب بیدار شدیم. هوا هنوز گرگ و میش بود. من در چارچوب در ورودی رو به حیاط ایستاده بودم. ناگهان یكی از بچه‌هایی كه در حیاط بود فریاد زد: «بچه‌ها بمب آمد.‌»
ما در یك لحظه دیدیم حدود شش متری ما و بر روی سقف خانه‌ای انفجاری رخ داده. در چشم به هم زدنی در و دیوار و سقف روی بچه‌هایی كه داخل خانه بودند، فروریخت. من یك لحظه اطرافم را نگاه كردم دیدم اطرافمان پر از گازهای شیمیایی شده. ما هم نه ماسكی داشتیم نه چیزی كه مانع ورود این گازها به داخل بدنمان بشود.
فقط شانس آوردیم آن لحظه جلیقه‌ها و بادگیرهایی كه برای حملات شیمیایی در نظر گرفته بودیم بر تنمان بود. تا مدت زمانی كه آمدیم ماسك‌ها را بزنیم، گازهای شیمیایی را مستقیم تنفس كرده بودیم. بالاخره توانستیم ماسك‌ها را به صورت بزنیم و از آنجا بیرون زدیم. ولی بلافاصله دوباره برگشتیم. چون بچه‌ها زیر آوار مانده بودند.
برگشتیم و شروع كردیم به كمك كردن تا رزمندگان را از زیر آوار دربیاوریم. ولی گاز اثر خودش را كرده بود و بعد از نیم ساعت حالت سرگیجه و حالت تهوع شدیدی به ما دست داد. بعد از آن ما را سریع به بیمارستان صحرایی كه در نزدیكی خط مستقر بود، فرستادند.

تركش‌های آب سرد بر بدن شیمیایی شده
پزشكانی كه آنجا حضور داشتند مشغول مداوای ما شدند. لباس‌هایمان را درآوردند و زیر دوش آب سرد بردند. دوش آب سردی كه مثل سوزن داخل بدن فرومی‌رفت. ما را كمی شست‌وشو دادند و لباس به تنمان كردند و گفتند به دلیل وخیم بودن حالمان ما را به خارج منطقه ببرند. تمام كسانی كه آنجا حضور داشتند شیمیایی شده بودند. ولی آن لحظه من و حدود ۷، ۸ رزمنده دیگر را به بیمارستان آورده بودند.
در نهایت ما را به بیمارستان صحرایی اصلی پشت خط بردند. در این بیمارستان تعداد نیروهای ایرانی خیلی زیاد بود. بچه‌ها در صف طویلی منتظر ایستاده بودند تا پزشكان و پرستاران به وضعیت آنها رسیدگی كنند. حال من و دیگر رزمندگان خیلی بد بود. درد و سوزش و تهوع شدید و زیادی داشتیم. آنجا من و دیگر رزمندگانی كه شیمیایی شده بودند را از طریق هلیكوپتر به شهر اهواز بردند.
در مدتی كه می‌خواستیم به اهواز برسیم احساس می‌كردم چشم‌هایم در حال سفید شدن هستند. وقتی به اهواز رسیدم چشم‌هایم دیگر هیچ جا را نمی‌دید. سفیدی محضی جلوی چشم‌هایم آمده بود و نمی‌گذاشت جایی را ببینم. پلك‌هایم هم تاول زده بود و روی هم آمده بود. بعد از مدت كوتاهی سنگینی پلك‌هایم را حس می‌كردم و دیگر نمی‌توانستم چشم‌هایم را باز كنم.
نیم‌ساعت بعد از استنشاق گازهای شیمیایی بدنمان شروع به تاول زدن كرد و هر لحظه كه می‌گذشت حالم بدتر می‌شد. اهواز كه رسیدم چندان هوشیار نبودم. از بیمارستان اهواز با هواپیمایC۱۳۰ به تهران آمدم. حتی نمی‌توانستیم در هواپیما مثل یك مجسمه ساكن و بدون حركت باشیم. هواپیما شلوغ و پر از رزمنده‌های زخمی بود.
در همان لحظات حس ناامیدی در حال چیره شدن بر من بود. نمی‌دانم چرا یك لحظه دنیا برایم تیره و تار شد. در همان حال و هوای بیم و ناامیدی و یأس بودم كه در دل پیش خودم گفتم: «محمد نگران نباش. همان خدایی كه چشمانت را گرفته اگر بخواهد دوباره و به راحتی آنها را به تو بازمی‌گرداند.» آن موقع این را برای خودم زمزمه كردم.

تا دم شهادت رفتم و برگشتم
از فرودگاه به بعد دیگر چیزی خاطرم نیست. در این مدت مشاعر و هوشیاری‌ام را از دست داده بودم. یادم می‌آید در بیمارستان بدون اینكه لباسی داشته باشیم ـ چون تنمان زخم بود هیچ لباسی به ما نمی‌پوشاندند و روی تخت روپوشی رویمان انداخته بودند ـ از تخت پائین می‌آمدیم و در اتاق بیمارستان راه می‌رفتیم. این اتفاق برای این می‌افتاد زمانی كه روی تخت بودیم فكر می‌كردیم هنوز در جبهه هستیم و باید به منطقه برویم. این حالت را به جز من رزمندگان دیگری كه در بیمارستان بودند، داشتند. یعنی لحظات حضور در جبهه را مثل حالت بیداری می‌دیدیم و بر اساس همان صحنه‌ها می‌خواستیم حركت كنیم. چنین حالتی چند مرتبه زمانی كه خارج كشور بودم برایم اتفاق افتاد.
بعد از چهار، پنج روزی كه در تهران بودم برای مداوا ما را به كشور هلند فرستادند. آنجا ما ۸، ۹ جانباز بودیم. حدود دو ماه بستری بودیم و كاملاً تحت نظر پرستاران و پزشكان هلندی قرار داشتیم. آنجا از لحاظ پزشكی حمایت‌مان می‌كردند. سروقت دارو و غذا داده می‌شد و سروقت باید به پیاده‌روی می‌رفتیم. حتی به هر كدام از ما می‌گفتند چه نوع غذایی باید بخوریم. مثلاً برای كسی مثل من كه حنجره‌ام كاملاً سوخته بود و به هیچ عنوان نمی‌توانستم نان بخورم دستور غذایی در نظر می‌گرفتند كه باعث اذیتم نشود. به دلیل كم بودن تعدادمان در بیمارستان از ما رسیدگی خوبی به عمل می‌آمد. بودن در آنجا تأثیر زیادی در بهبودی و ترمیم قسمت‌های آسیب‌دیده بدنمان داشت. خیلی از جانبازانی كه شهید شدند اگر به موقع یا زودتر اعزام می‌شدند و تحت مداوای منظم قرار می‌گرفتند حالشان امروز می‌توانست بهتر باشد.
البته كاركنان سفارت ایران در هلند می‌گفتند تو یك بار رفتی و دوباره برگشتی. حتی ما برنامه تشییع جنازه هم برایت در نظر گرفته بودیم و شما را تا سردخانه بردیم كه آنجا تكان خوردی و تو را پیش دكتر برگرداندیم. این صحنه آخر را به یاد دارم. دكتر دست‌هایش را روی سینه من فشار می‌داد و با شدت بالا و پائین می‌كرد. فكر می‌كنم این صحنه برای لحظاتی بود كه دكتر قصد شوك دادن به قلبم را داشت.
حتی صحنه‌هایی كه در آن روح از بدنم جدا می‌شد در خاطرم است. خودم را می‌دیدم كه در حال ترك خودم هستم. یادم هست كه خودم را روی تخت می‌دیدم در حالی كه از بالا به جسمم نگاه می‌كردم. گاهی اوج می‌گرفتم و می‌خواستم بالا بروم. تا جایی هم می‌رفتم اما به یك نقطه كه می‌رسیدم نیرویی جلویم را می‌گرفت و اجازه نمی‌داد بالاتر بروم. این نیرو مجبور به بازگشتم می‌كرد. دوباره به خودم بازمی‌گشتم. فكر می‌كنم چنین حالت‌هایی در نظر دوستانی كه تا دم شهادت رفته‌اند و برگشته‌اند مشترك باشد.

بوی گاز خردل در ریه‌ ایرانیان
متأسفانه گازهای شیمیایی كه دشمن استفاده می‌كرد اثرات مخرب و ماندگاری داشته‌اند. نمونه‌اش در ماجرای شیمیایی شدن خودم است. آن موقع چون عملیات شده بود عراق شب و روز منطقه را بمباران می‌كرد. ما هیچ‌گاه فكر نمی‌كردیم آن روز هواپیماهای عراقی آنقدر زود برای بمباران بیایند. همانطور كه گفتم زمانی كه منطقه بمباران شد آمادگی كامل برای مواجهه نداشتیم. آن ساعت در حال آماده شدن برای رفتن به خط بودیم كه آن اتفاق افتاد.
آن روز، هواپیماهای عراقی پنج، شش بمب شیمیایی در آن حوالی انداختند. فضای منطقه به قدری آلوده شده بود كه اگر كسی تا دو ساعت بعد به آنجا پا می‌گذاشت حتماً شیمیایی می‌شد. آن زمان كسانی كه در آن محدوده بودند همه شیمیایی شدند. بعدها شنیدم كسانی كه بعد از یكی، دو ماه بعد به آنجا رفته‌اند آلوده شده‌اند. به نظرم همین حالا هم می‌تواند تأثیرات منفی و مخرب برای ساكنان آن مناطق داشته باشد. از گاز خردل در بمب شیمیایی كه زده شد استفاده كرده بودند. از سال ۷۲، ۷۳ گازهای شیمیایی شروع به اثر گذاشتن كرد. بعضی از اندام‌های داخلی‌ مثل سینه‌ام همان لحظه اول آسیب دیده بود. دائم سرفه می‌كردم كه هنوز ادامه دارد. حالا هم موقع حرف زدن در حنجره‌ام احساس سوزش و درد می‌كنم. من همان اول چشم سمت راستم را از دست دادم.
برای اینكه چشم دیگرم را از دست ندهم سال ۷۵ از كرمان به تهران مهاجرت كردم. سكونت در تهران فایده‌ای برای حالم نداشت و یك سال در شمال كشور بودم. وقتی آنجا هم توفیقی در بهبود شرایط جسمانی‌ام حاصل نشد با مشورت پزشك به كرج آمدم و تا امروز در این استان ماندم.
سردی و گرمی هوا رویم به شدت تأثیر می‌گذارد. در هر دو حالت خیلی زود مریض می‌شوم. ریه‌ام عفونی می‌شود و بدنم به درد می‌آید. به دلیل وجود نمك در عرق بدن، هنگام تعریق پوستم مدام می‌سوزد.
به هر اندام‌داخلی بدنمان كه گاز رسیده، آسیب جدی به آنجا وارد كرده است. بخش‌های آسیب‌دیده در هر جانباز متفاوت است. یكی ریه‌هایش، یكی پوستش و دیگری حنجره‌و چشم‌هایش شیمیایی شده و صدمه دیده است.

واكنش پزشكان هلندی به وضعیت جانبازان شیمیایی
خوب است در پایان به نكته جالبی در خصوص واكنش كادر پزشكی هلندی به نوع مجروحیت‌مان داشته باشم. برای آنها مطرح نبود كه ما در جنگ شیمیایی شده‌ایم. آنها فقط كار خودشان را می‌كردند. پزشكان هم می‌خواستند وظیفه خودشان را انجام دهند و دیگر دنبال گزارش دادن به نهادهای بین‌المللی و حقوق بشری نبودند. من این را بعداً از كاركنان سفارت شنیدم كه رئیس بیمارستانی كه در آن بستری بودیم از مأموران سازمان سیا است و حتی وقتی كه خبرنگاران در چند مورد می‌خواستند از وضعیت‌مان گزارش بگیرند، اجازه نداده بودند. اگر كسی هم هنگام ملاقات فیلم و عكسی از ما می‌گرفت مسئولان و حراست بیمارستان اجازه خروج این عكس و فیلم‌ را نمی‌دادند و آنها را از عكاسان و فیلمبرداران می‌گرفتند، اینكه جای خود دارد، چند سال پیش در همین روزها مردم بی‌دفاع و غیرنظامی سردشت بمباران شدند و مجامع بین‌المللی آن زمان به طور قاطع صدام را محكوم نكردند.
خوشبختانه امروز ایران اطلاعات و پیشرفت خوبی برای مداوای جانبازان شیمیایی دارد و بهتر از خیلی از كشورها جانبازان را تحت مداوا قرار می‌دهد. پزشكان ایرانی چون مستقیم با این مسئله درگیر بوده‌اند روی آن تحقیق و آزمایش كرده‌اند و به نتایج خوبی رسیده‌اند و تجربه‌بالایی در این زمینه دارند.


منبع: جوان انلاین

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار