شهدای ایران shohadayeiran.com

شهدای ایران: قصه مقاومت ما در سال های دفاع مقدس از آن قصه هایی است که خیلی شباهت به ماجرای کربلا دارد، چرا که بارها شده است یک خانواده چند شهید داده است اما باز هم خود را بدهکار انقلاب می داند و این بار به پای خاطرات رزمنده ای نشستیم که از تبار همین قهرمانان است. مهدی شاه بیک متولد 30 اردیبهشت 1350 فرزند شهیدی است که نگذاشت اسلحه پدرش بر زمین بماند و در حالی که نوجوانی بیش نبود خود را به قافله رزمندگان اسلام رساند و به درجه جانبازی نائل آمد.

وی در خانواده ای مذهبی در محله امیریه تهران چشم به جهان گشود و تعالیم دینی و مذهبی را از خانواده روحانی خود آموخت و غیر از پدر شهیدش، شهیدان سید مسعود و سید محسن مدرس و همچنین شهید آیت الله مهدی شاه¬آبادی از دیگر شهدای خانواده اش که از اقوام مادری ایشان می باشند، هستند. آنچه در ادامه می خوانید مصاحبه خواندنی «تابناک» با این فرزند شهید و جانباز سالهای دفاع مقدس است.

از دوران نوجوانی خود و انقلاب بگویید.

دوران رشد و نوجوانی ام مصادف شد با دوران پیروزی انقلاب، حتی خاطره ای از روز 17 شهریور 57 در ذهن دارم که با ماشین پدر به همراه دیگر اعضای خانواده در راهپیمایی شرکت کرده و صحنه های شهادت مردم را دیده ام. چون در آن زمان بچه بودم یک بار یادم است از میدان گمرک(رازی) تا میدان انقلاب راهپیمایی رفتیم اما چون کوچک بودم بنظرم به اندازه تهران تا قم پیاده روی کرده بودم.

در روز ورود امام خمینی (ره) به همراه شهید سید مسعود مدرس در بهشت زهرا(س) حضور داشتم و خاطره خوبی از آن دوران دارم. دوران ابتدایی را در دبستان هدف تهران گذرانده و دوران راهنمایی و دبیرستان را در دبیرستان البرز طی کرده ام و البته سال اول دبیرستان با شهادت پدرم در امتحانات حضور پیدا نکرده و مجبور به تجدید دوره شدم.

زمانی که خبر شهادت شهید سید مسعود مدرس را در سال 61 آوردند، در حیاط منزل مادربزرگ مشغول بازی بودم و درب را باز کرده و وقتی دیدم از تعاون آمده اند همه چیز دستگیرم شد. درحقیقت اولین نفری بودم که خبر شهادت را فهمیده است.

رابطه تان با پدر چگونه بود و ایشان چگونه مجروح شدند؟

در زمان شهادت پدرم 13 ساله بودم. پدر پس از اعزام های مکرر به جبهه عاقبت در عملیات خیبر از ناحیه چشم مجروح می شود و به درجه جانبازی نائل می گردد، پزشکان بیمارستان شهید لبافی نژاد به پاسداران گفته بودند: چشم بینایی اش را از داده و باید تخلیه شود، اما پدر خواب دیده بود که خوب می شود و اجازه تخلیه نداد، گفتند چشم سالم هم نابینا می شود اما پدر می گفت خواب دیده و نخواهد گذاشت چشمش را تخلیه کنند، به هر حال او را به منزل منتقل نمودیم و ماه ها در حال استراحت بود و پس از بهبودی نسبی با توجه به اینکه خانواده نمی گذاشتند به جبهه برود، به سپاه مراجعه و در گشت های ثارالله مشغول شد و چندین ماه در گشت های ثارالله تهران مشغول بود تا زمینه رفتن خود به جبهه را فراهم نماید.

تا اینکه بالاخره مقدمات رفتن مجدد خود را فراهم نمود، صبح زود خواهرم را بیدار نموده بود و گفته بود: به مامان و داداش بگو من رفتم جبهه؛ ما هم صبح بیدار شدیم و مطابق هر روز منتظر بودیم تا پدر نان تازه بیاورد ولی خواهرم که بیدار شد گفت: بابا صبح زود به جبهه رفت؛ اول شوخی پنداشتیم ولی پس از پیگیری هایی که با مادر انجام دادیم متوجه شدیم حقیقت دارد و او عازم جبهه نبرد شده است.

 ماجرای مجروحیت چشم پدر چه شد و آیا پدر شفا گرفت؟

 فکر کنم تقریبا اوایل زمستان بود که پدر رفت و مدتی جبهه بود و به مرخصی آمد خوب و سرحال بود از چشم مجروحش سوال کردیم گفت خوب شده خاک جبهه بهش خورده و شفا گرفته، ما پنداشتیم شوخی می کند و با اصرار او را نزد پزشکان بیمارستان لبافی نژاد بردیم، پس از معاینه و آزمایشات جواب شوکه کننده بود؛ چشمی که به تشخیص پزشکان باید تخلیه می شد، دارای بینایی رنگ و نور شده بود و این یعنی شفا، در کجا؟ در کربلای ایران شلمچه.

از روزهای اعزام پدر به جبهه چه چیزهایی یادتان می آید؟

عاشق بسیج و جبهه بودم؛ هشت سالم بود که در بسیج نوجوانان مسجد پنبه چی حضور یافتم و در فعالیت ها شرکت می کردم، پدر قول داده بود تابستان همان سال یعنی سال 1364 مرا هم با خود به جبهه ببرد اما قسمت نشد، او رفت و ما جا ماندیم.

مرخصی پدر تمام شد و دوباره به جبهه رفت. بعد از مدتی که آمد خوشحال بودیم که هر چند وقت یک بار پدر را می بینیم؛ هنوز ابهت پدرانه اش را به خاطر دارم با آن لباس خاکی و پوتین و ساکی کوچک، که به همراه داشت؛ پدر چیزی از مال دنیا نداشت. حتی در مورد لباس بارها مادرم اصرار می کرد، چند دستی لباس بخرد. ولی جواب او یک کلام بود، «زیاد بخرم در آن دنیا باید زیاد سوال-جواب پس بدهم، که از کجا آورده ام و چگونه مصرف کرده ام، پس بهتر که ساده زندگی کنم» و این برای من مهمترین درس زندگی ام شد از همان زمان.
چگونه با شصت پا انگشت بزنیم!
بگذریم پدر مرخصی که آمد حالش خیلی خوب بود و می گفت: توی جبهه چشم مجروحش بهتر از چشم سالم محیط را درک می کند، ما هم راضی بودیم که او خوشحال است. مرخصی تمام شد و رفت؛ اما ده پانزده روزی نگذشته بود که دوباره آمد. متعجب شدیم حتی شنیدم مادرم به شوخی گفت چرا تند تند میروی و میایی، بچه ها هوایی می شوند؛ گفت: قول میدهم بار آخر است و دیگر نمی آیم؛  و من نفهمیدیم منظور او چیست.

از آخرین باری که پدر به جبهه رفتند و نحوه شهادت ایشان بگویید.

چند روزی که بود، با مادرم زیاد صحبت می کرد و روزها برای حلالیت نزد دوستان و آشنایان و اقوام می‌رفت. شبی به مادرم می گفت که سه شب پشت سر هم خواب دیده که بیاید و خداحافظی کند و پس از سومین بار با فرمانده مافوقش در میان گذاشته و او گفته عملیاتی در پیش داریم برو و سه چهار روزه برگرد گویا تو هم رفتنی شدی.

مسئول گروهان بود و بچه های گروهان بهش می گفتند دایی؛ شب آخری که پیشمان بود نیمه شب مرا بیدار نمود و مقابلم نشست و کلی حرف های مردانه زدیم و قول و قرارهایی گذاشتیم و در آخر گفت مهدی جان برای تعطیلات عید(سال 64) مگذار مادرت شکلات و تنقلات بخرد خودم شکلات پیچ میایم. (به اینجا که می رسد اشکش جاری میشود) متوجه منظور بابا نشدم خیال کردم بابا از جبهه با شکلات بر می گردد و خودش را برای تعطیلات نوروز می رساند، اما حیف که دیر منظورش را فهمیدم.

بابا فردا صبحش رفت و هنوز خاطره رفتنش در ذهنم منقوش است. رفت و هفته بعد برگشت اما شکلات پیچ، آری هفته بعد رفتنش عملیات غرور آفرین بدر بود. 21 اسفند ماه سال 1363 بود و قرار بود گروهان از رودخانه بگذرند. در حالی که گل گروهان با طناب به یکدیگر متصل بودند و پدر که فرمانده گروهان بود طناب در دست نفر اول بود که خمپاره دشمن او را از ما گرفت؛ بعدها دوستانش گفتند خمپاره که خورد زمین همین زمین گیر شدیم بعد از فروکش گرد و خاک، بلند شدیم دیدیم دایی(پدر من) بر روی زمین است، بالای سرش رفتیم اما گویا سالهاست که به آرامی خوابیده است.

از شهادت پدر چگونه مطلع شدید؟

در منزل تنها بودم که از طرف تعاون سپاه با مسئول امناء مسجد آمدند زنگ خانه را زدند، تا دیدمشان حسم گفت پدرم پر کشیده است. رفتم دم درب گفتند مادرت کجاست؟ گفتم رفته منزل مادر بزرگم، چون نزدیک بود باهم رفتیم آنجا، به مادرم جلوی من گفتند آقای شاه بیک به سختی مجروح شده و تا عصر به تهران می رسد. عصری آماده باشید برویم بیمارستان. می دانستم جلوی من اینطور می گویند اما چون امتحان داشتم رفتم مدرسه، اما نتوانستم امتحان بدهم و به ناظم گفتم پدرم شهید شده و با گریه مدرسه را ترک کردم. زمانی که به محل رسیدم، جلوی منزل حجله زده بودند و سیاه پوش شده بود. بله حدس من درست بود، روزهای بعد را به تشییع و مراسم ها گذراندیم و من مدام به یاد حرف پدر بودم که گفته بود شکلات پیچ می آیم.
پدر که در معرکه جنگ به شهادت رسیده بود و نیاز به غسل نداشت با همان لباس خاکی نظامی، پوتین و دستکش، داخل نایلونی که بعد کفن بر روی میت می کشند، برگشت درست همان که گفته بود شکلات پیچ.
چگونه با شصت پا انگشت بزنیم!
از شهید شاه آبادی برایمان بگویید.

یک سال بعد یعنی در سال 64 بود که شهید شاه آبادی از خانواده ما به شهادت رسیدند. بهترین خاطره ای که از شهید شاه آبادی در ذهنم هست، درس عدم اسراف است. روزی که در منزل مادر بزرگ بودیم و این شهید بزگوار حضور داشتند، بنده که در فکر بودم داشتم با خودکار ورقه ای را خط خطی می نمودم. ایشان با صبر و حوصله و با زبانی که من به عنوان نوجوان درک کنم برایم توضیح دادند چقدر وقت و هزینه صرف درست نمودن همین خودکار و کاغذ می شود و بعد هم حدیث و اینکه ما نباید با این کار اسراف کنیم و باید برای فراگیری تحصیل و مبارزه با دشمن از این کاغذ و خودکار استفاده کنیم را به من فهماندند.

چگونه با شصت پا انگشت بزنیم!

سال شصت و پنج هم از خانواده ما آقا سید محسن مدرس به شهادت رسید. رابطه خوبی با هم داشتیم اوکه تحصیلکرده بود معلم بسیار خوبی هم برای من بود؛ علاوه بر اینکه معلم اخلاقم بود و راه و رسم درست زندگی کردن را به من آموخت. دروس زبان انگلیسی و عربی را هم به بهترین نحو به من می آموخت؛ از او هم قول گرفتم در صورت خوب درس خواندن مرا با خود به جبهه ببرد ولی نشد. البته ایشان که سرهمافر نیروهی هوایی بود تلاش کرده بود از محل کار به جبهه برود که گویا موافقت نکرده بودند و ایشان از قرار معلوم مرخصی گرفته بودند و بعنوان بسیجی به جبهه رفتند و به شهادت رسیدند.

از  خودتان و نحوه حضورتان در جبهه بگویید.

بسیجی مسجد امام سجاد(ع) و مسجد پنبه چی در امیریه تهران بودم. از همان هشت سالگی وارد بسیج نوجوانان شده و فعالیت هایم را با فعالیت قرآنی و تبلیغات شروع کردم و در سال 63 به علت فعالیت بالایی که داشتم بسیجی فعال شدم. و خدا را شاکر هستم که هنوزم که هنوزه بسیجی هستم.

اول به عنوان نیروی تبلیغات فعالیت می کردم. توی مسجد پنبه چی رشد کردم و بزرگ شدم. مسئول بسیج آنجا آن موقع شهید حمید اردستانی بود و بعد از او آقا سعید برادر ایشان، اما رابطه من با آقا سعید اردستانی بیشتر بود و تا زنده ام او را فرمانده خود می دانم. راه و روش و منش بسیجی را او به من آموخت و رشد و پیشرفتم در بسیج مرهون زحمات اوست (خدا حفظش کند، او هم مثل پدرشهیدم از ناحیه چشم جانباز است) دوستان خوبی هم داشتم که خیلی باهم همدل بودیم مثل شهید احمد سلیمی یا برادر رحیم نجاتی و بقیه برادران مسجد پنبه چی که الان هم در قید حیات هستند.

برای اعزام سپاهیان حضرت محمد(ص) که قبل عملیات کربلای پنج بود اقدام کردم، اما گویا قسمت نبود بروم. رفتم از روی شناسنامه ام (شناسنامه های قدیم که یادتونه) کپی گرفتم اون موقع دستگاه ها پیشرفته نبود و کپی ها خیلی خط و خش دار بود، کپی که گرفتم به مسجد آمدم و مسئول تبلیغات آنجا بودم. درب اتاق را بستم و نشستم با لاک غلط گیر سال تولدم را لاک گرفتم و 1350 را به 1348 تغییر دادم که سنم برای اعزام به جبهه بخورد. بعد به زحمت توانستم توی مدرسه از کپی اصلاح شده کپی بگیرم. ظهر هم رفتم پایگاه مقداد قدیم که همین ناحیه مقداد(غرب تهران) فعلی است فرم پر کردم و مدارک دادم. چون شلوغ بود توانستم بدون دردسر مدارک رو بدهم و برگردم.

 برای روز اعزام که رفتم پایگاه مقداد که فکر میکنم همین آقای سروری فرمانده اش بود؛ مرا صدا زدند و فردی که فرم ها را می دید گفت: بچه جان چرا شناسنامه ات را دستکاری کردی؟ آخه به تو با این قد و قواره میخوره متولد 1348 باشی! خلاصه از من اصرار از او انکار برای اعزام و برگه ام را پاره کرد و مرا فرستادند بیرون. خیلی ناراحت بودم و کلی گریه کردم همه دوستان هم محلی من اعزام شده بودند. دوستانی که بعدا به شهادت رسیدند.

خلاصه نشد با این اعزام بروم. برگشتم منزل و کارم شده بود مدرسه رفتن و مسجد رفتن. تا اینکه عملیات کربلای پنج شد و کلی از محل و مسجد شهید دادیم. توی مسجد مشغول تبلیغات برای شهدا بودم که باز از تعاون سپاه آمدند، دیگر آنها را می شناختم، سلام و علیکی کرد و گفت خانواده سید محسن مدرس را می شناسید توی محل؟ درجا خشکم زد؛ بله آقا محسن ما هم پر کشیده بود. گفتند چی شد؟ بچه ها گفتند اینبار خراب کردی برادر، به خود خانواده گفتی. بگذریم بعد چهارمین شهید خانواده عزم خود را جزم کردم به جبهه بروم؛ اما با مخالفت شدید کل  خانواده روبرو شدم، نمی گذاشتند بروم، راه ها برایم بسته بود. به مسجد سپرده بودند، از آنجا نمی توانستم، مدرسه هم همینطور، نمی شد اقدام کنم.

بالاخره چگونه به جبهه رفتید؟

خودم مستقیم رفتم پایگاه مقداد توی میدان جمهوری گفتم هرچه بادا باد. رفتم اتاقی که کار اعزام میکردند. اعزام سپاهیان حضرت مهدی (عج) بود. سوال کردند متولد چه سالی هستی و این بار گفتم 1349 که شک نکنند. گفت باید فرم پر کنی و علاوه بر مدارک لازم باید رضایت نامه پدر هم داشته باشی. با خودم گفتم اگر بگویم پدرم شهید شده محال است مرا ببرند. گفتم اجازه دهید فرم پر کنم و فردا مدارک بیاورم، گفتند اول مدارک و رضایت نامه پدرت را بیاور بعد فرم می دهیم؛ البته پدرت هم باید همراهت بیاید.

حالم گرفته بود برگشتم و یک راست رفتم مسجد توی اتاق تبلیغات. چند ساعتی وقت داشتم تا بازگشت به منزل، فکری در ذهنم جرقه زد و بلند شدم برگ سفید برداشتم. من که راست دست هستم شروع کردم با دست چپ تمرین کردن برای نوشتن رضایت نامه. اولش خیلی سخت بود ولی دو ساعتی که نوشتم دستم یک مقدار عادت کرد و بهتر می نوشتم.

 بالاخره با یک خط خرچنگ قورباغه ای رضایت نامه ای از قول پدر شهیدم نوشتم، مبنی بر اینکه اینجانب محمد شاه بیک رضایت می دهم تا فرزند بزرگم مهدی شاه بیک برای دفاع از اسلام و انقلاب در جبهه نبرد حق علیه باطل شرکت نماید. لبخند رضایت بر لبانم نشست. کار عالی شده بود و محال بود کسی شک کند. خب حال مانده بودم در مورد حضور پدر چه بگویم. خیلی فکر کردم، یک راه بیشتر نبود باید اثر انگشتی بر روی امضاء میزدم و بهانه ای می تراشیدم.

چگونه با شصت پا انگشت بزنیم!
انگشتان دست خودم که خیلی کوچک بود و به انگشت دست یک پدر نمی خورد، معما را حل کردم استامپ داشتیم، به آرامی جورابم را درآوردم و انگشت شصت پای راستم را روی استامپ زدم و بعد بر روی رضایت نامه گذاشتم، بهتر از این نمی شد ولی کمی بزرگ به نظر می رسید(به اینجا که می رسد می خندد می گوید یواشکی های ماها با جوانهای امروز خیلی فرق داشت، یواشکی کلک می زدیم برای رفتن به جبهه و مبارزه با دشمن)
چگونه با شصت پا انگشت بزنیم!
صبح اول وقت مدارک و رضایت نامه ساختگی را برداشتم و رفتم پایگاه مقداد فرم گرفتم و پر کردم. وقتی مدارک را دادم و رضایت نامه را هم فرد مسئول گرفت، گفت پدرت که نیامده، چرا اثر انگشت این رضایت نامه اینقدر بزرگه( می خندد و می گوید هنوز یادم می افتد خنده ام می گیرد از حاضر جوابی و دروغ مصلحتی که گفتم) یک دفعه به ذهنم آمد گفتم: آقا پدرمان کارگر است و آهنگری کار می کند هفت هشت تا بچه قد و نیم قدیم، اگر سر کار نمی رفت که نمی شد، اونوقت محتاج نون شب می شدیم؛ برای همین رضایت نامه نوشت و اثر انگشت زد، خب کارگر آهنگری است و آنقدر پتک بر روی آهن گداخته میکوبد که انگشتانش پهن شده؛ طرف مسئول نگاهم کرد و گفت خدا حفظش کند که برای خانواده تلاش می کند. آخرش هم گفت: برو پسر جان برای اعزام آماده شو خدا قبول کند از شما.

شاد و خندان برگشتم دیگر توی پوست خود نمی گنجیدم، بالاخر توانسته بودم کار را تمام کنم، یک هفته ده روزی فرصت داشتم تا خانواده را راضی کنم، اما چون توی یک محل بودیم کمی سخت بود اگر زود می فهمیدند جلوی مرا می گرفتند، بالاخره شروع کردم و هر طور بود با خواهش و تمنا و با اعتصاب غذا توانستم رضایت بگیرم. روز اعزام رفتم پایگاه مقداد، دوستان هم محلی ام چون بار دومشان بود اعزام شدند، ولی من رفتم پادگان، (با این حرفش باز اشکش جاری می شود) بچه ها توی سردشت شهید شدند و من توی پادگان آموزشی بودم که خبر شهادتشان را شنیدم، از غافله دوستان هم جا ماندم. شهید باریکانی، شهید حکمت شعار و.....

از خاطرات جبهه و نحوه مجروحیت تان بگویید.

بالاخره آموزشی تمام شد و اواخر سال 65 من هم قدم به جبهه گذاشتم. تا پایان جنگ هم چندین بار به جبهه اعزام شدم؛ خوشحالم از اینکه در مدت دوسال پایانی جنگ توفیق حضور در جبهه را داشتم. ایام بسیار خوبی بود آدم های توی جبهه با آدم های الان خیلی فرق داشتند. باید کسی بوده باشد تا کامل درک کند و ناراحتم از اینکه از غافله شهدا جامانده ام؛ خیلی ها نمی توانند درک کنند که یک رفیق خوب توی بغل آمدم جون بدهد یعنی چه. دردش خیلی سنگینه، خیلی!

بنده حقیر و برادران ابوالفضل بهرامپور و مجید مشکی و مهدی حیدری، چهار نفری همیشه با هم بودیم. وقتی مهدی حیدری شهید شد آروم و قرار نداشتم. بهترین دوستم پر کشیده بود. او خیلی آرام بود، باید باهاش می بودید تا بشناسیدش. از اون بچه قرآنی های ناب بود که صدای دلنشینش هنوز در گوشم زنگ می زند.

یک بار توی شلمچه مجروح شدم. توی خط مقدم خمپاره خورد بین دیواره سنگر و مخزن آب، نشستم روی زمین وکلی سنگ و خاک روی هوا بلند شد و فرود آمد. احساس کردم پشتم درد گرفت، دست چپم رو بردم پشتم که انگشت سبابه ام فرو رفت توی پشتم و داغ شد. فهمیدم ترکش بوده نه سنگ، بردنم بیمارستان شهید بقایی اهواز، بعد از دوران نقاهت می خواستند بفرستندم مرخصی ولی قبول نکردم چراکه دوست نداشتم از آن محیط دور بشوم و هم می ترسیدم خانواده نگذارند برگردم جبهه. ضمن اینکه چیزی مهمی نبود و فقط یک ترکش کنار نخاع بود، که هنوز هم بصورت یادگار من را همراهی می کند.

سخت ترین خاطرات دوران دفاع مقدس چه بود؟

بعد از پذیرش قطعنامه توسط ایران، شاخ شمیران بودیم که پاتک شد. ما جلوی شاخ شمیران روی تپه المهدی (عج) مستقر بودیم. پاتک که کردند توی محاصره افتادیم؛ تقریبا از یک گروهان ما حدود 60 نفر مانده بودیم و کل منطقه را پوشش می دادیم. شب پاتک، گردان علقمه که آخرین آموزشی های اعزام شده به جبهه را داخل گردانشان داشتند توی دشت جلوی ما بودند و صبح دشت رو از بالا که نگاه می کردیم پر بود از پیکرهای تکه تکه شده بچه ها ، عراقی ها چند نفری رو اسیر گرفته بودند و جلوی تپه ای که ما روی آن مستقر بودیم به خودرو می بستند، به این ترتیب که یک دست و یک پا به یک ماشین و دست و پای دیگر به ماشین دوم و از دو طرف می کشیدند تا طرف بدنش قطعه قطعه شود و به شهادت برسد و در کمال قساوت قلب این کار رو می کردند تا روحیه بچه ها تضعیف بشود.

فرمانده گروهان ما آرپی جی زن ها را برداشت و رفتند تا با شلیک گلوله آرپی جی کار را تمام کنند، یکی از آرپی جی زن های ما به نام شهید حسین آبادی همان جا مورد اصابت گلوله قناسه قرار گرفت. این همرزم شهیدم سه دختر خردسال داشت که بعدها در کمال ناباوری خانواده ایشان همسایه ما شدند؛ بعد از بازگشت فرمانده گروهان و دوستانمان آمدیم داخل سنگر. من آن موقع پیک گروهان بودم، نشستیم که صحبت کنیم توپ فرانسوی آمد و سنگر رو متلاشی کرد و قسمت شد باز مجروح شوم و این بار ترکشی از پشت کتف نوش جان کردم و دور زد و آمد روی سینه ام و در فاصله دوسانتی قلب جا خوش کرد.

چگونه با شصت پا انگشت بزنیم!

از روزهای بعد از جنگ و جانبازی بفرمایید.

برخی می گویند جانباز، ولی واقعا اینطور نمی¬پندارم، اصلا دنبالش هم نرفتم، جانباز واقعی دوستان و همرزمان عزیزم هستند که سالهاست توی آسایشگاه روی تخت خوابیده اند و ساعت ها فقط سقف را می توانند مشاهده کنند و یا دوستان عزیزی که عضوی از بدنشان را در سخت ترین شرایط برای حفظ دین اسلام بر روی خاک مطهر جبهه جا گذاشتند، این واژه مقدس فقط برازنده آنهاست و بس.

افتخار می کنم از سال 63 که بعنوان بسیجی فعال لباس خاکی بر تن کردم و در حقیقت سلاح پدر را بر دوش نهادم تا به امروز در سنگر مقدس بسیج هستم و فعالیت می کنم. افتخار می کنم سرباز کوچکی هستم تحت امر ولی امر مسلمین، هنوز هم لباس رزمم بر چوب لباسی خانه آویزان است و هر روز صبح قبل از خروج از منزل دستی بر آن می کشم و به خود یادآور می شوم منتظر و آماده باش که اگر امام و ولی ات امر کرد سریع لباس بر تن کنم و بروم. فقط خدا کند این بار به آرزویم برسم و آن چیزی نیست جز شهادت.

اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلک
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار

تابناک
نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار