شهدای ایران shohadayeiran.com

خانم فاطمه حاتمی، از عوامل برنامه ملازمان حرم به بهانه ایام شهادت دردانه امام حسین(ع)، حضرت رقیه(س) خاطره جانسوزی را از دختر شهید مدافع حرم سعید انصاری تعریف کرده است که خواندن آن توصیه می شود:
این خاطره نه شیرین نیست نه جالب، اما بخوانیدبه گزارش شهدای ایران، خانم فاطمه حاتمی، از عوامل برنامه ملازمان حرم به بهانه ایام شهادت دردانه امام حسین(ع)، حضرت رقیه(س) خاطره جانسوزی را از دختر شهید مدافع حرم سعید انصاری تعریف کرده است که خواندن آن توصیه می شود:

پشت صحنه برنامه ملازمان حرم شهید انصاری داشتیم نور میچیدیم برای ضبط، معمولا بچه ها وقتی متوجه فرزند شهید بودنم میشن راحت تر باهام گرم میگیرن، منو فاطمه زهرا دوتايي باهم مشغول صحبت کردن بودیم!

متن زیر بخش کوچکی از مکالمه من و فاطمه زهراست؛

-خاله فاطمه...!
-جان دلم خاله جونم
-تو چن سالت بود كه بابات شهيد شد؟
-من...خاله..۱۹سالم بود
احساس میکنم میخواد چیزی بگه اما زبون میگزه….
-امممم خاله يني بابات مدرسه رفتنتو ديد؟
-اره خب خاله جان...چطور؟
-اخههه بابا سعيد،مدرسه رفتن زهرا (خواهرش) رو ديد ولي منو هیچ وقت با روپوش مقنعه ندید! من دوست داشتم که منم با این لباسا ببینه…..
دلم هری میریزه…چون خودم کشیدم، هیچ وقت برام عادی نمیشه شنیدن درد های دخترا و بچه های شهدا…
خودمو از تنگ و تا نمیندازم گلو صاف میکنمو میگم؛
-خاله بابا زنده ست… مطمئن باش كه خيلي بهتر از قبل ميبينه عزيز دلم
بحثو میام عوض كنمو راجب مدرسه و معلما صحبت كنيم كه...
-خاله يه سوالي…!
-بگو قربونت بشم…
-خاله ادم چي بشه استخوناش سياه ميشه؟؟
تعجب میکنم و کمی هم ترس…سریع به چشماش نگاه میکنم تا سعی کنم بفهمم چی میخواد بگه
-يني چي سياه قشنگم؟، خب…بستگي داره!
-خالههه....راز ميمونه بین مون؟ به مامانمو زهرا نميگي؟
-معلومه كه نميگم خاله جون
-خاله تو باباتو اوردن ديديش؟
بغض گلومو فشار میده، دوست دارم بحثو عوض كنم ...
-اره خاله؟ ديديش….؟
نگاهمو فورا ازش میدزدم
خیره میشم به دورترین نقطه ی ممکن
نمیخوام متوجه چشمای تر شده م بشه!!
-فقط نصف صورتشو ديدم خاله ... توي معراج شهدا...
-میدونی خاله منم مامانم نميذاشت ببينم ولي من يواشكي ديدم بابا سعيدو…! خاله اخه ما توي علوم مون خونديم استخون سفيده!مگه نه؟
-چي بشه استخون ادم سياه ميشه؟
-چرا استخوناي بابا سعيد سياه شده بود...؟
-چرا خاله فاطمه....؟
ومن دوباره برای چندصدمین هزار بار در خودم فرو میریزم از باباهای شهید و نازدانه هاشون
دوباره روضه ها برام تکرار میشه…
چیه این احساسات عمیق بین ما دخترا و پدرهامون
واقعا نمیدونم!فقط ميدونم من ١٩ساله، وقتى پيكر بى جانِ بابا رو ديدم، تا چند روز تبم پايين نميومد
فاطمه زهراى ٧ ساله، بعداز ديدن بابا ديگه خواب راحت به چشمانش نيومد…
سربسته ميگم اگر دختربچه سه ساله اى تنها سر بى بدن بابارا ببيند چه برسرش ميايد…!؟
حالا بماند كه اين سر چوب خيزران خورده بود..
زخم هاى بيشمار داشت…

بفداى دل سوخته ت یا ریحانه الحسین

پ.ن: پيكرشهيدانصاري كامل برنگشته بودو توي خان طومان داعش پيكرهاشونو سوزانده بود،براي همين نميشد كه فاطمه زهرا بابارو ببينه
همسر شهيد رو هيدن كردم تا قولم سرجاش بمونه


** خانم حاتمی، فرزند دانشمند شهید احمد حاتمی است. شهید حاتمی سال 94 در جریان سقوط جرثقیل در محدوده بیت الله الحرام به شهادت رسید.
نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار