شهدای ایران shohadayeiran.com

حالا که راهیان نور تعطیل است...
اردوی راهیان نور پشت رایانه! این هم برای خودش حکایتی دارد. سفرم را از دوکوهه در نزدیکی اندیمشک آغاز کردم. بعد از پرسه زدن در دنیای خوش آب و رنگ بچه های حاج احمد، تصمیم گرفتم بروم یادمان شرهانی.
شهدای ایران: حمید بناء، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس در پی تعطیلی اعزام کاروان های راهیان نور در یادداشتی نوشت:

   اردوی راهیان نور پشت رایانه! این هم برای خودش حکایتی دارد. سفرم را از دوکوهه در نزدیکی اندیمشک آغاز کردم. بعد از پرسه زدن در دنیای خوش آب و رنگ بچه های حاج احمد، تصمیم گرفتم بروم یادمان شرهانی. دلم نیامد به سبک و سیاق سفرنامه های مجازی یکهویی برسم به مقصد! مثل اتوبوس های راهیان زدم به دل جادۀ اندیمشک-شوش.

   سر سه راهی دهلران راهم از مسافران شهر دانیال نبی علیه السلام جدا کردم. رفتم به سمت غرب. چند کیلومتر جلوتر رسیدم به پل نادری. روی پل ایستادم. کرخه آرام آرام از زیر پایم رد می شد. «پل نادری» در زمان جنگ برای خودش اسم و رسمی داشت. عراق از چهار محور وارد استان خوزستان شد.

شلمچه-خرمشهر-آبادان
نشوه-جفیر-اهواز
چزابه-سوسنگر-اهواز
دزفول

     نقشۀ بعثی ها در شمال استان، پیشروی از دو معبر «فکه-دوسلک-پل نادری-دزفول» و «شرهانی-عین خوش-پل نادی-دزفول» بود. در صورت موفقیت این نقشه هم اهواز بطور قطعی از دست می رفت و هم راه عراق برای تجاوز به استانهای دیگر هموار می شد. تانک های صدام روز ششم جنگ پشت پل نادری بودند که با مقاومت تاریخی مردم اندیمشک زمینگیر شدند. اولین تلاش بنی صدر برای مقابله با دشمن عملیاتی بنام «پل نادری» در تاریخ ۲۳ مهرماه ۵۹ بود که شکست خورد. شکست ما سرمستی و غرور آنها را بیشتر کرد. ارتش بعثی کار را تمام شده می دانست. ۱۶ روز بعد دشمن یکبار دیگر خودش را به پل نادری رساند. این دفعه ارتش با هوشمندی نگذاشت پل سقوط کند. صدام روی رد شدن از پل نادری برای اشغال بی دردسر خوزستان خیلی حساب کرده بود.
البته اگر موفق می شد، حساب و کتابش درست از آب در می آمد.

   دو ساعتی داشتیم تا ظهر. فرصت بیشتری برای ماندن نداشتم. گرمای هوا اذیتم می کرد. در ادامۀ مسیر رسیدم به سه راه قهوه خانه. حدوداً ۷۰ کیلومتر مانده بود به یادمان شرهانی. پایم که به دشت عباس رسید تا خرخره در خاطرات دفاع مقدس فرو رفتم. انگار زمان داشت به عقب بر می گشت. تپۀ «علی گره زد» من را برد به مراحل آماده سازی عملیات فتح المبین. همان لشکر ۱۰ عراق که پشت کرخه گیر کرده بود توپخانه اش را گذاشت روی علی گره زد. بی مروت ها وقت و بی وقت دزفول را می کوبیدند. خاموش کردن آتشبار دشمن سپرده شد به احمد متوسلیان. طبق معمول متوسلیان و شهبازی و همت شروع کردند به نقشه کشیدن و طراحی عملیات. همت چند تا بیسیمچی را فرستاد داخل منطقه. بعد شروع کرد بدون کد و رمز گردان های خیالی را هدایت کردن: گردان فلان آمادۀ عملیات هستید؟ گردان بهمان رسیدید پای کار ... عراقی ها دستپاچه شدند. کل منطقه را گرفتند زیر آتش. مکان تقریبی استقرار توپهای شان با این ترفند لو رفت. کسی فکرش را نمی کرد که به همین سادگی واحد شنود بعثی ها رو دست بخورد.

   بعد از فریب رادیویی نوبت شناسایی بود. حاج احمد به همراه محسن وزوایی، حسین قجه ای، رضا چراغی و عباس کریمی رفتند به سمت علی گره زد. متوسلیان سه-چهار روز بعد برگشت. فرمانده راه نفوذ به دل لشکر دشمن را پیدا کرده بود. رمز عملیات که قرآئت شد، گردان های حبیب، حمزه و سلمان از تیپ ۲۷ حضرت محمد صل الله علیه وآله به همراه سه گردان از تیپ ۲ لشکر ۲۱ حمزۀ ارتش، با فرماندهی مشترک متوسلیان و سرهنگ شاهین راد بدون خون و خونریزی تمام آتشبار دشمن را تصرف کردند. یکی از ابتکارات حاجی استفاده از پتو برای رد شدن از زمین های پر از قلوه سنگ بود.

   با پیروزی عملیات فتح المبین، پل نادری هم از زیر فشار دشمن خارج شد. به راهم ادامه دادم. می خواستم نماز ظهر را در امامزاده عباس علیه السلام بخوانم. صحن امامزاده روز پنجم آغاز جنگ به اشغال عراقی ها درآمد. اینجا برایشان یک محل امن بود چون می دانستند که نه توپخانه و نه هواپیماهای ایران به حرم اولاد اهل بیت علیهم السلام شلیک نمی کنند. هر چند که در طول جنگ بنای این حرم آسیب جدی دید و بعدها بازسازی شد. اینجا شش شهید گمنام هم دارد که مربوط به عملیات فتح المبین هستند. سلامی هم به شهدای گمنام دادم و راه افتادم به سمت شرهانی.

نگاهی به نقشۀ منطقه انداختم. از نظر تقسیمات کشوری در استان ایلام بودم. در واقع بعد از سه راه قهوه-خانه وارد استان ایلام شدم. چیز زیادی از مسیر نمانده بود. رسیدم به عین خوش. سمت چپم می شد تنگۀ ابوقریب. جایی که آزاد کردنش در عملیات فتح المبین سختی و زحمت زیادی برای رزمنده های ما داشت. خدا رحمتش کند، شهید صیاد زحمت زیادی برای شکستن مقاومت بعثی ها کشید. تانک های تی ۷۲ عراق از چیفتن های ما قوی تر بودند صیاد وسط معرکه فرماندۀ تیپ زرهی دزفول را عوض کرد و مسئولیت کار را سپرد به یک جوان لرستانی شجاع. درجۀ سرهنگی را هم چسباند روی شانه اش. همین هوشمندی و اعتماد ایشان سبب شد که نبرد تانک با تانک به نفع ما تمام بشود. در قسمت پیاده نظام هم بچه های حاج احمد از جان مایه گذاشتند. آزاد نشدن ابوقریب ممکن بود برای ما گران تمام شود و دشمن مجدداً خودش را برساند به علی گره زد.

   شرهانی و مناطق اطرافش ماجراهای زیادی برای گفتن دارد. ادامه اش باشد برای یادداشت بعدی ...

 
 


نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار